سيد احمد تمجيد السلطان تفرشي حسينى

54

روزنامه اخبار مشروطيت و انقلاب ايران ( فارسى )

امروز كه روز سه‌شنبه 25 ذيقعده است سرباز دور مدرسهء مروى را خالى كرده كه مردم در مدرسه مىروند و مىآيند . حاج [ شيخ ] فضل اللّه صندوقچه [ اى ] جلوى مدرسه گذاشته كه مردم اعانه براى مخارج متحصنين بدهند و آقا سيد على آقاى يزدى هم امروز منبر تشريف بردند و گفته‌اند دولت به ما پنج روزه مهلت داده است [ 63 ] كه كار ما را تمام نمايد . از قرارى كه مذكور داشتند بعد از منبر رفتن نيم به غروب حاج [ شيخ ] فضل اللّه به خانهء خودش تشريف برد . بالاخره مقصودم چيز ديگرى بود . از راه خارج نشوم . امروز عصر بازار رفته بودم . در بازار تسبيح از دستم افتاد . تسبيح را برداشتم . يك نفر آخوند . . . از عقب آمد و مرا گرفت كه تسبيح مرا بده . گفتم مال خودم است . گفت مال من است . بنده هم فورا تسبيح را به يك نفر صراف دادم . گفتم اين شيخ نشانى تسبيح را بدهد و بگيرد . آخوند به من گفت تو نشانى بده . گفتم مال من نيست ! تو نشانى بده و بگير . گفت دو سه روز است بند كرده‌ام . هرچه نشانى داد بيهوده [ بود ] و مردم اجماع نموده . باز هم اصرار داشت . صراف مىگفت آخوند مال تو نيست . باز قسم مىخورد ! بعد از ساعتى تسبيح را به من دادند و گفتند برويد . آخوند را نگاه داشتند . بنده بسرعت طرف جلو خان مسجد شاه آمده . آخوند از دست مردم فرار كرده و عقب بنده مىدويد . بنده ديدم مردم بى خود از جلو من فرار مىكنند . بنده هم مىگفتم مردم چه خبر است در مىرويد ، خبرى نيست بى خود فرار نكنيد ، نترسيد . در توى جلو خان مسجد شاه به بنده رسيد و بنده را گرفت . لاعلاج در مدرسهء محمديه رفته طلاب را جمع نموده و تفصيل را گفته و تسبيح را به يك نفر از طلبه‌ها داده كه اين شيخ نشانى بدهد و تسبيح را بگيرد . باز هم بنا كرد به منحرف‌گويى . طلاب گفتند اين نشانيها در اين نيست . گفت كه من در مدرسه مطالعه نكردم كه درست تسبيح را ببينم . بالاخره تسبيح را به بنده دادند و گفتند شما [ 64 ] برويد و سر او را گرم كرده بنده فرار نمودم . مبادا باز هم بيايد و جلوگيرى نمايد . چونكه در مدرسه تسبيح را بيرون آوردند و دستش دادند . درست ديده بود . من