سيد احمد تمجيد السلطان تفرشي حسينى

18

روزنامه اخبار مشروطيت و انقلاب ايران ( فارسى )

همشيره آمد و گفت الحمد اللّه عرق عافيت نمود و تب مرتفع گرديد به من فرمودند تو چرا خود را باخته [ بودى ] و وقعهء شب را نقل كردند . به عادت زنانه گفتند بايد دل مرغ يا دل گنجشك بخورى ، ولى بايد گرم باشد . گفت عرض كردم پول ندارم ! خيلى اصرار نمودند . فايده نبخشيد . تا مقارن ظهر مىگفت در اطاق نشسته بودم و مادرم و عيال علويه هم نشسته بود [ ند ] كه يك‌مرتبه ديدم مرغ در حياط صدايى كرد و فرارا در اطاق آمد و پناه به والده برد و در عقب قوشى از هوا به زير آمد و در اطاق در سر عيال مخلص نشست و من دست دراز كردم كه قوش را بگيرم . برخاست و پرواز كرد و رفت . بعد مادرم يك‌مرتبه گفت فلانى برخيز و اين گنجشك را بگير و بكش كه خواهد مرد . برخاسته گنجشك را از پهلوى علويه برداشته و فورا ذبح كرده و دل او را بلع نمودم . مىگفت از دهن قوش افتاده بود . همين شخص نقل مىكرد و مىگفت در زمان پدر كه داراى فراش و غيره بوديم و نوكر متعدد داشتيم شبى در پشت‌بام خوابيده بودم . نصف‌شب بيدار شدم . ديدم در بام آن طرف حياط سفيدپوشى ايستاده و گاهى مىخوابد و گاهى برمىخيزد . گفتم « لا حول و لا » اين كيست ؟ چه مىكند ؟ آيا دزد است و يا آنكه من هنوز خوابم . چشمها را ماليده درست نگاه كردم ديدم خير آدم است و نماز مىكند . هوا هم مهتاب بود و تميز داده مىشد . مىگفت اذان را گفتند و نماز صبح را خواند و خوابيد و آن روز گذشت . شب ديگر كشيك كشيدم . نصف شب ديدم باز همان شخص برخاست و « قديفهء » سفيد بر سر كرد و مشغول به عبادت شد و نماز خواند و مثل ابر بهار مىگريست . استغاثه به خدا مىنمود و طلب مغفرت و خوف از دوزخ [ 19 ] مىنمود . مىگفت من خوابم برد و اول اذان باز بيدار شده مشغولش ديدم و شناختم كه كيست . مىگفت حسين بود فراش خودمان كه هيچ قابل آدم نمىشمرديم و وضعى نداشت . بعد از نماز صبح و تعقيبات نماز كه لباس پوشيد پايين برود برخاستم سر راهش را گرفتم و سلام كردم و گفتم آفرين بر تو كه مرد خدا تويى كه شب را بيتوته مىكنى و به زيارت به سر