على ربانى گلپايگانى
308
درآمدى به شيعه شناسى ( فارسى )
الوهيت حضرت مسيح اعتقاد داشتند . چنانكه در جاى ديگر فرموده است : لَقَدْ كَفَرَ الَّذِينَ قالُوا إِنَّ اللَّهَ هُوَ الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ ( مائده / 72 ) . با اينكه حضرت مسيح يكى از پيامبران الهى بود ، و چون ديگر پيامبران فرستاده و رسول خدا بود ، و هرگز بهرهاى از الوهيت نداشت ، چنانكه در جاى ديگر مىفرمايد : مَا الْمَسِيحُ ابْنُ مَرْيَمَ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ ( مائده / 75 ) . غلو در دين ، از يك طرف مقام انسان را تا مرتبهى ربوبيت و الوهيت بالا مىبرد ، و از سوى ديگر مقام الوهيت و ربوبيت را تنزّل مىدهد و به آن جامهى بشرى مىپوشد و براى خداوند صفات جسمانى قايل مىشود . بدين جهت قرآن كريم اهل كتاب را نخست از اينكه در مورد خداوند سخنى به ناحق بگويند برحذر داشته و فرموده است : لا تَقُولُوا عَلَى اللَّهِ إِلَّا الْحَقَّ در مورد خدا جز به حق سخن نگوييد ؛ آنگاه عقيدهى آنان در مورد الوهيت حضرت مسيح عليه السّلام را مردود دانسته مىفرمايد : « انما المسيح عيسى بن مريم رسول اللّه و كلمته » . از اين روى ، غلو در دين مستلزم قول به تشبيه و تجسيم نيز هست ، ولى عكس آن كليت ندارد . يعنى قول به تشبيه و تجسيم مستلزم غلو نيست ، آرى ، اعتقاد به حلول و اتّحاد مستلزم غلو در دين است . زيرا لازمهى حلول خداوند در جسم انسانى ، و يا اتحاد خداوند با فردى ، اين است كه ، آن فرد مقام الوهيت داشته باشد . اصولا غلو در حق افراد از طريق حلول يااتحاد تبيين شده است .