على آقا نورى
215
خاستگاه تشيع وپيدايش فرقه هاى شيعه در عصر امامان ( فارسى )
سرگردان بيرون آمديم و نمىدانستيم به كجا برويم و در كنار يكى از كوچههاى مدينه نشسته گريه مىكرديم و نمىدانستيم چه بايد بكنيم و به كه روآوريم ؛ با خود مىگفتيم : به سوى مرجئه ، يا به سوى قدريه يا به سوى معتزله ، يا به سوى زيديه برويم ؟ در همينحال بوديم كه من مردى ناشناس را ديدم كه با دست به من اشاره مىكرد ، ترسيدم جاسوسى از جاسوسان منصور دوانيقى باشد ، چون منصور جاسوسانى در مدينه داشت كه ببيند مردم پس از جعفر بن محمد امامت چه شخصى را خواهند پذيرفت تا او را گرفته گردن بزنند . من ترسيدم اين پيرمرد از همان جاسوسان باشد ؛ پس به مؤمن الطاق گفتم : تو از من دورشو زيرا من بر خود و بر تو انديشناك و نگرانم ، و اين مرد نيز مرا مىخواهد نه تو را ، تو از من دورشو مبادا به هلاكت افتى و به دست خود در نابودىات كمك كرده باشى . پس احول ( كه همان مؤمن الطاق بود ) به فاصله زيادى از من دور شد و من به دنبال پيرمرد رفتم و چنين گمان مىكردم كه نمىتوانم از دست او رها شوم و به ناچار همچنان به دنبال او رفته و تن به مرگ داده بودم تا اينكه مرا به در خانه حضرت موسى بن جعفر عليه السّلام برد . آنگاه مرا رها كرد و برفت . ديدم خادمى بر در خانه است ؛ به من گفت : خدايت رحمت كند ، داخل شو . من داخل خانه شدم و ديدم كه حضرت در آنجا است و بدون سابقه فرمود : نه به سوى مرجئه ، نه به سوى قدريه ، و نه به سوى معتزله ، و نه به سوى زيديه ، بلكه به سوى من . عرض كردم : فدايت شوم ، پدرت از دنيا رفت ؟ فرمود : آرى . گفتم : مرد ؟ ( يعنى كشته نشد ) . فرمود : آرى . گفتم : پس از او امام ما كيست ؟ فرمود : اگر خدا بخواهد تو را راهنمايى كند خواهد كرد ! گفتم : قربانت شوم ، همانا عبد الله برادر شما چنين پندارد كه او پس از پدرش امام است ! فرمود : عبد الله مىخواهد خدا پرستيده نشود . گفتم : پس بفرماييد بعد از پدر شما امام كيست ؟ فرمود : اگر خدا بخواهد تو را راهنمايى كند خواهد كرد . عرض كردم : قربانت گردم ، آن امام شما هستى ؟ فرمود : من آن را نمىگويم . گويد : با خود گفتم : من از راه مسئله