محمد حسن خان اعتماد السلطنه
546
چهل سال تاريخ ايران ( فارسى )
املاك خوب ورامين را هم كه از اصل ملك حاج ميرزا آقاسى بود به او بخشيد . اندرون سپهسالار را هم به او داد . اما پس از قتل شاه ميان زن و شوهر طلاق افتاد و اموال همه از ميان رفت . در دورهء مظفر الدين شاه هرچند غلامعلى خان ملقب به سردار محترم شد ولى در حقيقت نه احترامى داشت و نه كسى خريدارش بود . شصت و يك سال زيست و سرانجام در 1318 هجرى شمسى در طهران به فلاكت درگذشت و در ونك پهلوى قبر مستوفى مدفون گشت . صاحب ترجمه و پدر و برادرش را در كودكى و دربار شاهى مليجك مىگفتند كه از نام گنجشك آمده است در زبان محلى خودشان و اين كلمه به صورت مليچك هم تلفظ مىشده است . مليجك را داستانهائى است در كودكى كه اعتماد السلطنه آنها را در خاطرات خود جابهجا ذكر كرده است و از مجموع آنها انحطاط ايران و فرود آمدن قدر و مقام پادشاهىاى كه يك روز در دنيا نمونهء عظمت و جلال بود فهميده مىشود . سقاباشى ، حاج اسكندر ( ص 47 - ص 24 چاپ اول ) به قول اعتماد السلطنه پسر و به گفتهء امين الدوله برادر زال يا زالبك ارمنى از اهل سلماس بود . آقا اسكندر مدتى آبدارخانهء سليمان خان خانخانان برادر مهدعليا بود . در 1263 كه ناصر الدين ميرزا به عنوان وليعهدى به آذربايجان رفت آقا اسكندر نيز به عنوان متصدى آبدارخانه همراه وى شد و چون وليعهد به پادشاهى رسيد رئيس آبدارخانهء شاهى شد . در هزار و دويست و هشتاد و كسرى كه احتمالا هشتاد و پنج است ( زيرا در سال 1286 ) كه لقب امين السلطان به آقا ابراهيم داده شده سمت او را « آبدارباشى خاصه » نوشتهاند عازم حج شد و پس از بازگشت درگذشت . آقا يوسف سقاباشى پدرزن اتابك ، پسر اوست . امين الحضرة ، آقا محمد على ( ص 47 - ص 24 چاپ اول ) پسر بزرگ آقا ابراهيم امين السلطان از زن اول او و برادر ناتنى ميرزا على - اصغر خان اتابك در سال 1300 تا سال 1305 متصدى آبدارخانهء شاهى بود و چون از اتابك حرف شنوى نداشت و برادر دو مادر بودند ميان آنها كدورت بود و اتابك به وى اعتنائى نداشت و شاه هم از اين جهت او را خريدارى نمىكرد . در 1305 به حكومت خمسه مأمور شد و پس از يك سال به طهران بازآمد . اما به علت غصهء بىاعتنائى شاه و صدراعظم و اعتياد سخت به مسكرات دچار سكته شد و سرانجام در 24 ذيقعدهء 1306 بههمين مرض فوت شد .