محمد حسن سمسار
31
جغرافياى تاريخى سيراف ( فارسى )
شد و كشتى از مغاص بازمىگشت غواصى را كه مقيم كشتى بود گفتم يك بار براى بضاعت گربه طفل فرو رود غواص فرو رفت و صدفى برآورد . چون بساحل رسيدم آن را بشكافتم و دانه مرواريد سفيد عيون « 52 » نجم « 53 » مدحرج « 54 » خوشاب « 55 » با طراوت تمام به غايت كامل به وزن سه مثقال و چيزى برون آمد از مشاهده آن تعجب نمودم كه هرگز مثل آن نديده و نشنيده بودم . و بدان تاريخ عزيز مصر را به تحصيل مرواريد رغبتى تمام بوده روى به مصر آوردم . چون آنجا رسيدم انواع لؤلؤ كه داشتم بخزانه عزيز مصر فروختم به آخر آن دانه نيز عرض كردم . عزيز مصر مقومان را به تقويم آن اشارت كرد . مقومان چون آن را بديدند تعجب نمودند و گفتند مثل اين دانه را قيمت نباشد . چون مقومان قيمت جوهرى به قياس مثل كنند . چون جوهرى را در وجود مثل نبود آن را قيمت نباشد . چون مقومان از تقويم آن فرو ماندند بازرگان حال آن دانه من اوله الى آخره حكايت كرد و گفت اين حق و ملك آن دختر طفل يتيم است شيلافى ، و مرا در آن هيچ حقى نيست . عزيز مصر را اين سخن به غايت خوش آمد و تعجب نمود و بازرگان را بسيار محمدت و آفرين كرد و گفت طريق آنك اين جوهر نفيس تمليك ملك و خزانه ما گردد آنست كه آن دختر را در نكاح آوريم تا آن در را به من بخشد تا حق بموضع رسيده باشد و تمليك آن حاصل شود . بازرگان آن دانه را به خازن سپرد و بازگشت . پس معتمدان را نصب كردند با عدت و ابهتى تمام و به شهر شيلاف فرستادند و آن دختر را بساز و آئين تمام به مصر آوردند و عزيز او را بزنى كرد و آن در يتيم را به عزيز بخشيد و بازرگان را نواختها ( ى ) بسيار و تشريفهاى بيشمار فرمود .
--> ( 52 ) - عيون : نام مرواريد باعتبار شكل ( شبيه بخورشيد ) . ( 53 ) - نجم : نام مرواريد باعتبار شكل ( شبيه بستاره ) . ( 54 ) - مدحرج : نام مرواريد باعتبار شكل ( گرد و غلتان ) . ( 55 ) - خوشاب : نام مرواريد باعتبار رنگ .