محمد حسن سمسار
28
جغرافياى تاريخى سيراف ( فارسى )
پر انديشه شد جان آن پادشاه * كه تا چون شود بىپر اندر هوا ز دانندگان پس بپرسيد شاه * كزين خاك چندست تا چرخ ماه ؟ ستاره شمر گفت و خسرو شنيد * يكى كژو ناخوب چاره گزيد ز عود قمارى يكى تخت كرد * سر تختها را بزر سخت كرد بفرمود تا پس بهنگام خواب * برفتند سوى نشيم عقاب از آن بچه بسيار برداشتند * بهر خانهء يك دو بگذشتند همى پروارانيدشان سال و ماه * بمرغ و كباب و بره چند گاه چو نيرو گرفتند هريك چو شير * برانسان كه غرم اندر آرند زير بپهلوش بر نيزههاى دراز * بيست و بر آنگونه بر كرد ساز بياويخت بر نيزه ران بره * ببست اندر انديشه دل يكسره از آن پس عقاب دلاور چهار * بياورد و بر تخت بست استوار نشست از بر تخت كاوس كى * نهاده بپيش اندرون جام مى چو شد گرسنه تيز پران عقاب * سوى گوشت كردند هريك شتاب ز روى زمين تخت برداشتند * ز هامون با براندر افراشتند بدان حد كه شان بود نيرو بجاى * سوى گوشت كردند آهنگ و راى شنيدم كه كاوس از آن بر فلك * همى رفت تا بگذرد از ملك دگر گفت از آن رفت بر آسمان * كه تا جنگ سازد بتير و كمان ز هر گونهء هست آواز اين * نداند بجز پر خرد رآز اين پريدند بسيار و ماندند باز * چنين باشد آنكس كه گيردش آز چو با مرغ پرنده نيرو نماند * غمين گشت و پرها بخوى در نشاند نگونسار گشتند از ابر سياه * كشان از هوا نيزه و تخت شاه سوى بيشه شهر چين آمدند * بآمل به روى زمين آمدند نكردش تباه از شگفتى جهان * همى بودنى داشت اندر نهان سياوش از او خواست آمد پديد * ببايست لختى چميد و چريد بجاى بزرگى و تخت و نشست * پشيمانى و رنج بودش بدست