محمد حسن سمسار

208

جغرافياى تاريخى سيراف ( فارسى )

در كتاب ( عجايب الهند ) نقل كرده است . « و از داستانهاى سفرهاى پرخطر مشهور در دريا كه به زمان ما رسيده يكى اين است كه بازرگانى براى من نقل كرد : به سال 306 از سيراف با كشتى بسوى صيمور روانه شدم . با ما كشتى عبد الله پسر جنيد و يك كشتى از سبا همراه بود كه سه كشتى بسيار بزرگ و بر دريا شهره بودند . با ناخدايانى كه ميان دريانوردان بنام و بلند پايه بودند . بر اين كشتيها 1200 مرد بازرگان ، ناخدا ، جاشو ، و ديگران و از ملتهاى گوناگون سوار بودند ، ارزش كالاهاى گران و بارهاى آن به شمار نمىآمد . پس از يازده روز كشتى راندن خطهاى كوهها و زمين سندان و تانه و صيمور نمايان گشت . هرگز نشنيده بودم كه اين سفر به اين سرعت انجام يافته باشد . پس شادى كرديم و به يكديگر شادباش گفتيم كه بسلامت گذر كرده بوديم و آماده پياده شدن گشته بوديم چون گمان ميكرديم كه بامداد فردا به خشكى خواهيم رسيد . ولى ناگاه بادى از كوهستان بر سرما تاخت و نتوانستيم بادبانها را در دست بگيريم ، و در طوفان و باران و تندر و برق‌گير افتاديم رهبانان و جاشووان كشتى پيشنهاد كردند كه بار كشتى را به دريا بيندازند ولى احمد صاحب كشتى ما آنها را از اين كار بازداشت . آن دو كشتى ديگر هم در همين وضع بودند . شش روز بعد وضع بدتر شد روز ششم كه كشتى نزديك بود غرق شود او فرمان داد كه بارها را به دريا بريزند . ولى نميشد كه بارها را بيرون بريزند زيرا كيسه‌ها و عدلها از باران سنگين شده بود . وضع خطرناك شده بود قايق نجات را بر آب انداختند سى و سه تن در آن نشستند و به احمد فشار آوردند كه بقايق بنشيند ولى او گفت من كشتى خود را رها نخواهم كرد . ما پنج روز بىخوراك و آب در قايق مانديم تا آنجا كه از گرسنگى و تشنگى و رنجهاى دريا ديگر نيروى سخن گفتن در ما نماند تا آنكه خشگى نمايان شد آنگاه قايق به گل نشست واژگون شد ما نيروى ايستادن يا جنبيدن نداشتيم ولى در آن دم دو مرد دوان دوان