رشيد الدين فضل الله همدانى

24

جامع التواريخ ( تاريخ آل سلچوق ) ( فارسى )

بگرفتند و بند كردند ، و ندانستند كه سلطان است ، شخصى نظام الملك را خبر كرد ، گفت : زنهار اين سخن با هيچ‌كس مگوى ، و فرمود تا هيچ‌كس را در بارگاه سلطان نگذارند ؛ و اراجيف انداخت كه سلطان بيمار است ، و با اطبّا مىآمد و مىرفت ، و از زبان سلطان حكم مىكرد ، در اثناى آن از آن جانب رسولان آمدند و صلح طلبيدند ، نظام الملك گفت : بيمار است ، فامّا قبول كرد كه صلح كند . به وقت استرجاع رسولان گفت : چون شما صلح مىطلبيد ، چرا جمعى بندگان ما را گرفته‌ايد در شكارگاه ، و حبس كرده ؟ ايشان را باز فرستيد ، ايشان برفتند و حال بازنمودند . ارمانوس بفرمود تا در حال ايشان را بازفرستادند ، نظام الملك و امراء استقبال نمودند و زمين بوسيدند ، روميان چون حال چنان بديدند ، متحيّر و مدهوش ماندند ، و بر فوات آن تلهّف و تأسّف مىخوردند . و سلطان به وقت آن‌كه به تبريز رسيده بود ، خواجگان درگاه را فرموده بود كه در خزاين بگشايند و چندان‌كه توانند لشكر اجراخوار بگيرند . چون به حضور سلطان عرض اجناد و رجّاله مىفرمودند ، در وقت عرض غلامى كه در هيچ‌شمار نيامده بود ، در عرض مىگذشت ، امير عارض لشكر بر او بانگ زد و ردّ كرد ، و گفت : از تو چه كار آيد ؟ سلطان فرمود : مگوى ، باشد كه سلطان روم بر دست او گرفتار شود . آنگاه سلطان با امراء چون أرتق و سلتق و منكوجك و دانشمند و چاولى و چاولدر با پانزده هزار سوار و پنج هزار پيادهء كارديده مستعدّ شدند . روز چهارشنبه سلطان با امراى مذكور بر پشته‌اى رفت ، و لشكرگاه ارمانوس را به رأى العين بديد از سياهى آن سپاه هراسان شد و فرمود كه ما را به اين‌قدر لشكر كه داريم چگونه محاربت و مدافعت اين طايفهء جافيه ميسّر گردد ؟ ملك محمّد دانشمند سر بر زمين نهاد و گفت : بنده را انديشه‌اى ايمانى يزدانى در باب مسلمانى روى نموده است ، اگر اجازت بود عرض رود ،