عباس اقبال آشتيانى

20

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

شمالى ماوراءالنهر حمله ببرد امر داد كه مردم بلاد اسبيجاب و فرغانه و چاچ و كاسان از مساكن خود كوچ نمايند و به شهرهاى ديگر بيايند ، بعد براى آنكه نقاط آباد فوق بدست اتباع كوچلك نيفتد آنها را ويران ساخت . در زمستان سال 612 سلطان محمد خوارزمشاه از شهر جند ( نزديك سيحون و روبروى بلاد ترك‌نشين تركستان ) گذشته به طرف دشت قرقيز مسكن طوايف قبچاق حركت كرد و در اين حدود با يك دسته از لشكريان چنگيز كه بسركردگى پسر او توشى ( جوجى ) براى تعقيب ياغيان تاتار آمده بودند مصادف گرديد . توشى و رؤساى ديگر تاتار ميل نداشتند كه با مسلمانان جنگ كنند به همين جهت بسلطان محمد پيغام دادند كه ايشان فقط از طرف خان تاتار به مأموريت دفع ياغيان و تعقيب فراريان آمده‌اند . خوارزمشاه كه مست غرور بود جواب داد كه عموم كفار در چشم او يكسانند و همه دشمن مسلمين محسوبند و امر داد كه به سپاهيان چنگيزى حمله كنند . جنگ بين تاتارها و لشكريان خوارزمشاه به نتيجه‌اى نرسيد زيرا كه اتباع چنگيز اگرچه در روز شجاعت بسيار به خرج دادند شبانه گريختند و خوارزمشاه در تابستان 613 بسمرقند مراجعت نمود . واقعهء فوق كه اولين زدوخورد بين سپاهيان سلطان محمد خوارزمشاه و لشكريان چنگيز بود اگرچه حكم جنگ رسمى را نداشت و چندان مهم نيز به نظر نرسيد ولى از آن جهت كه قدرت جنگى و رشادت جنگيان مغول را به خوارزمشاه نشان داد در ذهن او تأثير بسيار كرد و همين امر يكى از جمله امورى بود كه خوارزمشاه را در ضمن زدوخورد با مغول وادار به عقب‌نشينى از مقابل ايشان و عدم مواجههء با آن قوم در ميدان وسيع مىكرد . مبادلهء سفر ايين خوارزمشاه و چنگيز - سلطان محمد خوارزمشاه بعد از فتوحاتى كه لشكريان او را در آسياى مركزى نصيب شد به خيال تسخير ممالك چين افتاد و همواره سوداى آن را در دماغ خود مىپخت و با آنكه بعضى از مصلحت‌انديشان در انصراف او از اين خيال مىكوشيدند مفيد نمىشد تا آنكه خبر فتوحات چنگيز در بلاد اويغور و تبت به گوش او رسيد و شنيد كه خان مغول در سال 612 شهر پكينگ ( پكن ) پايتخت چين شمالى را مسخر كرده است .