عباس اقبال آشتيانى

468

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

رفت‌وآمد داشتند و شيخ حسن اصحاب خويش را به متانت و بردبارى و احتياط و انتظار موقع مساعد براى كوتاه كردن دست ظلمه و بر كرسى نشاندن كلمهء حق توصيه مىكرد و شيخ دفترى داشت كه نام مرده را بر آن ثبت مىنمود و به ايشان مىگفت كه ساز جنگ را فراهم كنند و راز خود را تا موقع اقدام مخفى نگاه دارند . بعد از چند ماه شيخ حسن خراسان را ترك گفته بعراق سفر كرد و يك سال و نيم دورى او از خراسان طول كشيد و در اين ضمن عدد مريدان او رو به افزايش مىگذاشت تا آنجا كه در اواخر سال 738 موقعى كه شيخ حسن بخراسان برگشت از ترس كثرت مراودهء آن جماعت دو سه ماهى بيش اقامت خود را طول نداده در ابتداى 739 بتركستان رفت و پس از چند ماه مسافرت در بلخ و ترمذ و هرات و خاف و قهستان و كرمان بمشهد برگشت و بنيشابور رفت و در اين اقامت اخير خلق بسيارى پيش او آمدند و از اوضاع پريشان زندگانى خود كه بر اثر استيلاى عمال ظالم طغاتيمور خان بر خراسان در ذلت تمام سر مىكردند شكايت نمودند و از او راه چاره و خلاص طلبيدند و كار شيخيان جوريّه بالا گرفت و فقهاى نيشابور بر ضد ايشان برخاستند و شيخ حسن اضطرارا بقهستان رفت و چون بار ديگر بمشهد آمد ارغون شاه نايب طغاتيمور خان در صدد دستگيرى او برآمد و بتحريك فقهاى نيشابور و طوس مردهء شيخ را آزار بسيار رساند و شيخ مصمم عزيمت عراق بود كه جمعى از پيروان اخلاص كيش او مراد و پيشواى خود را بسبزوار خواندند و اين عدّه از طرف جمعى از مردم سبزوار كه بر حكام جورپيشه قيام كرده و خيال برداشتن ايشان و انتشار مذهب تشيّع را داشتند به خدمت شيخ آمده بودند . يكى از خواجگان متمول قريهء باشتين از قراء سبزوار بنام خواجه فضل الله كه از طرف پدر به امام حسين و از طرف مادر بيحيى بن خالد برمكى نسبت مىرساند مقارن رواج بازار شيخيان جوريه در باشتين مستقر بود و يكى از پسران او كه امين الدولة عبد الرزاق نام داشت در دربار ابو سعيد خان مىزيست . ابو سعيد اندكى قبل از وفات خود عبد الرزاق را به مأموريت ديوانى بكرمان فرستاد تا بقاياى آن ولايت را جمع كرده بديوان بياورد . عبد الرزّاق اموال كرمان را جمع آورد ولى چون مردى عياش و خرّاج بود تمام آن را بسرعت حيف و ميل كرد و در انديشهء آن بود كه جواب ديوان و سلطان را چه دهد كه