عباس اقبال آشتيانى
374
تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )
بوى داده گفت هركس از ساكنان قلعه و شهر از فرمان تو گردن پيچيد سرش به اين تيغ بينداز و جمال الدين محمد زمين خدمت بوسيده گفت به قدر مقدور لوازم جانسپارى بتقديم خواهم رسانيد و ملك هزار جوشن و تيغ و كمان بر سپاهيان قلعه بخش كرده با دويست و پنجاه سوار نامدار و اميرزاده لاغرى كه ده كس همراه داشت روى بامان كوه آورد و چون ثلثى از شب بگذشت بقلعه درآمده روز ديگر لاغرى را قرين انعام و اكرام بازگردانيد و به دانشمند بهادر پيغام فرمود كه ما بعهد خويش وفا كرديم بايد كه آن جناب نيز از مقتضاى پيمان تجاوز جايز ندارند و چون لاغرى به پدر پيوست دانشمند عازم شهر گشته فرمود تا ناى زرين دردميدند و كوس حربى فروكوفتند و رايت اژدها پيكر برافراختند و بغرور موفور از كهدستان سوار شده روى به شهر آوردند و بعد از وصول از شكوه خاكريز و رفعت فصيل در تعجب افتاده بتخريب سور فرمان داد و او دروازهها را به معتمدان خويش سپرد و روز ديگر كس نزد محمد سام فرستاده پيغام داد كه به ملازمت مبادرت نماى و از فرموده تجاوز جايز مدار محمد سام در برابر كلمات خشونتآميز بر زبان رانده و امير دانشمند قصد كرد كه به محاصرهء قلعه پردازد اما بتعليم مولانا وجيه الدين نسفى شيخ الاسلام خواجه قطب الدين چشتى را با طوطكبلانزد نزد فخر الدين بامان كوه روان ساخت تا از زبان او به گوش ملك رسانند كه چنان داعيه دارم كه فرزند لاغرى را باردوى همايون فرستم تا عرضه دارد كه ملك اطاعت فرمان واجب الاذعان نموده بلدهء هراة را بديوان اعلى بازگذاشت و از آن مىانديشم كه پادشاه بپرسد كه قلعه اختيار الدين را تسليم كرد يا نى و اين سخن را لاغرى جواب نتواند گفت اكنون صلاح چنان مىنمايد كه ملك رقعهء بمحمد سام بنويسد كه مرا لحظهاى بقلعه راه دهد مقرر آنكه آن مقام را نظاره كرده بيرون آيم و به پادشاه عرضه داشت كنم كه ملك شهر و قلعه را بخدام درگاه عالمپناه سپرد و چون اين معنى بر راى انور سلطانى واضح گردد البته يرليغ جهانگشاى نفاذ يافته بار ديگر حكومت اين مملكت تعلق بملك خواهد گرفت و جناب شيخ الاسلامى و طوطكبلا اين ملتمس را بعرض ملك فخر الدين رسانيده آن جناب به غايت رنجيده گفت من مىدانستم كه اين مغول بدكيش بعهد خويش وفا نخواهد كرد و خواجه قطب الدين چشتى زبان به نصيحت گشاده و طوطكبلا مبالغه نموده و بالاخره ملك فخر الدين رقعهء به محمد سام نوشت مضمون آنكه پدرم امير دانشمند به تماشاى حصار خواهد آمد بايد كه در استرضاء خاطرش سعى نمائى و اين نوشته را خواجه قطب الدين بجمال الدين محمد سام رسانيده محمد سام گفت بموجب فرمودهء ولىنعمت عمل خواهم نمود و بعضى از مورخان گفتهاند كه ملك فخر الدين نهانى رقعهء ديگر بمحمد سام فرستاده او را به رعايت حزم و محافظت حصار امر كرده بود القصه چون خبر اطاعت محمد سام بامير دانشمند رسيد عزيمت قلعه نموده در خفيه به اولاد خويش طغاى و لاغرى گفت كه در حصار مترصد من باشيد و هرگاه كه كمان خود از قورچى طلب دارم محمد سام و اتباع او را بگيريد آنگاه هندوى منجم را طلبيده گفت رملى بكش و ببين كه صلاح ما در رفتن قلعه هست يا نى هندوى رمل كشيده بعرض رسانيد كه اولى آنست كه امير بقلعه تشريف نبرند زيرا كه از اشكالى كه متعلق به دولت ابد پيوند است بوى خون مىآيد دانشمند بهادر از شنيدن اين سخن انديشهمند گشت و بالاخره بنا بر اغواء مولانا وجيه الدين متوجه حصار اختيار الدين شده نخست پسر خود لاغرى را با بيست كس بدانجا فرستاد و جمال الدين محمد