عباس اقبال آشتيانى

138

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

به خدمت سلطان آمد ، جلال الدين ظاهرا او را احترام كرد و از آنچه بر دست او رفته بود سخنى به ميان نياورد ولى ديگر او را در كارها دخالت نداد تا آنكه كمى بعد او را در قلعه‌اى حبس و سپس به بهانه‌اى بقتل رساند . بعد از آنكه سلطان زمستان سال 628 را در ماهان گذراند شنيد كه مغول از چمن اوجان گذشته به عقب او مىآيند ناچار از ماهان حركت كرده به گنجه رفت و در آن شهر جمعى از اهالى را كه به هواخواهى مغول برخاسته و عده‌اى از رجال و عساكر خوارزمى را كشته و سرهاى ايشان را پيش مغول فرستاده بودند تنبيه كرد و براى استمداد از سلاطين شام و الجزيره به طرف اخلاط و ديار بكر عزيمت كرد . سلطان در نيمهء رمضان سال 628 منشى مخصوص خود محمّد بن احمد نسوى مورخ مشهور را برسالت پيش شهاب الدّين الملك المظفر غازى برادرزادهء سلطان صلاح الدين ايوبى معروف كه بر قسمتى از بلاد الجزيره مثل ميّافارقين و رها ( اورفه ) و حانى و سروج و خلاط و جبل‌جور سلطنت داشت فرستاد و از او در دفع مغول كمك خواست ، شهاب الدين به بهانه‌هائى دعوت جلال الدين را نپذيرفت و سفير او يعنى نسوى در صدد مراجعت بود كه نامه‌اى از شهر پرگرى بتوسط كبوتر قاصد به ميافارقين براى شهاب الدين رسيد مشعر بر اينكه مقدمهء قشون مغول از حدود اخلاط گذشته و بتعقيب جلال الدين بسرعت به طرف ديار بكر ( آمد ) پيش مىآيند . جلال الدّين در اين تاريخ در حانى ( هشت فرسنگى شمال ديار بكر ) بود و چون از واقعهء جلو آمدن مغول اطلاع يافت به جبل جور ( در بيست و يك فرسخى شمال ديار - بكر بين اين شهر و بدليس و اخلاط ) رفت و در آنجا در كمين مغول نشست ولى چند روز بعد آنجا را نيز رها كرده بحوالى ديار بكر آمد و در اين نقطه بود كه مغول غفلة بر سر او ريختند و اغلب همراهان او را كشتند ولى جلال الدّين باز به‌سلامت از ميدان جنگ گريخت و بحدود ميافارقين رفت و در كوههاى اطراف اين شهر بدست اكراد در نيمهء شوال سال 628 بقتل رسيد . كيفيت قتل سلطان جلال الدين را بدست اكراد منشى مخصوص اونسوى چنين نقل مىكند كه چون جلال الدين به معابر كوههاى اطراف ميافارقين رسيد جنگيان كرد بر او دست يافتند و تصميم به قتلش گرفتند سلطان مخفيانه خود را به بزرگ ايشان شناساند