عباس اقبال آشتيانى

74

تاريخ مغول ( از حمله چنگيز تا تشكيل دولت تيمورى ) ( فارسى )

گفت چرا عجب مىآيد ترا ، شما تازيكانيد ، چنان كنيد و دروغ گوئيد ، مغل اگر هزار جان در سر آن شود كشتن اختيار كنند و دروغ نگويند كه دروغ گفتن كارتان باشد يعنى تازيكان ، از اين چيزهاست كه خداى تعالى بلاى ما بر شما فرستاده است . » ( طبقات ناصرى - ص 374 ، 375 . ) چنگيز چون به هيچ دين و ملتى معتبر ايمان نياورده بود از تعصب و رجحان ملتى بر ملتى و برترى دادن بعضى بر بعضى اجتناب مىكرد بلكه علما و زهاد هر طايفه را اكرام و اعزاز مىنمود « 1 » و پسران او در ضمن تسخير بلاد غالبا هرجا دانا و عالمى را مىيافتند و او را لايق خدمت پدر خود مىپنداشتند سلامت روانهء حضور چنگيز مىكردند . « در شهور سنهء 622 كاتب اين طبقات منهاج سراج را اتفاق سفرى افتاد به طرف قهستان چون به شهر قاين وصول بود آنجا امامى ديده شد از اكابر خراسان كه او را قاضى وحيد الدين بوشنجى گفتندى رحمه اللّه ، آن امام تقرير كرد كه من در حادثهء شهر هرات بودم ( يعنى در تسخير آن شهر بدست تولى ) هر روز بر مرافقت غازيان سلاح مىپوشيدمى و بر سرباره رفتمى و كسوت سوارى نگاه داشتمى روزى در ميان جنگ و غوغا بر سربارهء شهر هرات بودم با سلاح تمام از خود و جوشن و غيره آن ناگاه پاى من از سرباره خطا كرده بجانب خندق در افتادم چنان كه سنگى يا كوهى بر روى خاكريز مىغلطيدم و به قدر پنجاه هزار مغل مرتد دست به تير و سنگ بر من مىداشتند تا غلطان ميان لشكر كفار افتادم بدست جمعى كه به جنگ در پاى فصيل و روى خاكريز و ميان خندق آمده بودند گرفتار شدم و اين حادثه بر موضعى بود كه تولى پسر چنگيز خان در مقابل آن خيمه نصب كرده بود بر كنار خندق و لشكر مغل در نظر او جنگ مىكردند چون من از باره به قدر بيست گز بر روى خاكريز تا قعر خندق كه چهل گز ديگر بود غلطان فرودآمدم حق تعالى به عصمت خود مرا نگاهداشت كه هيچ زخم به من نرسيده و هيچ عضو از اعضاى من خسته و شكسته نشد ، چون من به زمين رسيدم جمعى را بتعجيل بدوانيد كه آن شخص را زنده بياريد و به هيچ‌وجه زحمت ندهيد به حكم آن فرمان چون مرا نزديك تولى بردند در من نظر كرد و فرمود كه بنگريد تا هيچ زخمى دارد و چون هيچ زخمى نبود فرمود كه تو چه كسى از جنس آدمى يا پرى يا ديو يا فرشته يا تعويذى از اسماى الغ تنگرى « 2 » دارى بصدق بازگوى تا حال چيست من روى بر زمين نهادم و گفتم كه آدمى بيچاره‌ام از جنس دانشمندان و دعاگويان اما يك چيز با من بود گفت با تو چه بود روى بر زمين نهادم و گفتم كه نظر چون تو پادشاهى بر من افتاد بدان سعادت در عصمت بماندم ، تولى را اين عرض‌داشت من موافق افتاد و به نظر رضا در من نگريست و فرمود كه اين شخص مرد عاقل است و دانا لايق خدمت چنگيز خان باشد ، او را تيمار مىبايد داشت تا بدان خدمت برده شود ، فرمان داد تا مرا به يكى از مغلان محترم سپردند ، چون از فتوح بلاد خراسان فارغ شد مرا با خود به خدمت چنگيز خان برد و قصه بازگفت و به خدمت چنگيز قربت تمام يافتم و مدام ملازم درگاه او بودم ، پيوسته از من اخبار انبيا و سلاطين عجم و ملوك ماضى مىپرسيد و مىگفت محمد عليه السلام از ظهور من و جهانگيرى من هيچ اعلام داده بود ، من عرض داشتم احاديثى كه در خروج

--> ( 1 ) - جهانگشاى جوينى - ص 18 ج 1 . ( 2 ) - به مغولى يعنى خداى تعالى .