حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
721
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )
دكه بود تفصيلها هست كه بديوارها پرده آويخته بودند و پرده چنان بود كه ميشد آن را برداشت و نهاد ، و فرشهاى نفيس داشت و بهر فصل فرشى ديگر مناسب آن ميگستردند و خمارويه از آنجا نيل و كوه و دريا و بيشتر شهر قطايع را ميديد . محمد بن طغج روزى بمهمانى ببستان ابو بكر مادرائى رفته بود وى عامل خراج بود و از اين راه دارا شده بود كه هر سال 000 / 400 دينار درآمد املاك او بود ، مادرائى بپذيرائى اخشيد تكلفها كرده بود ، همه بستان را فرش كرده بود و روبروى او مجسمهها از طلا و نقره و كافور و عنبر نهاده بود با دو ظرف بزرگ يكى پر از دينار و ديگرى پر از درهم كه اخشيد بهر كس از رجال دولت يا مطربان خواهد بپراكند . عزيز فاطمى نيز سالون قصر خود را " سالون طلا " ناميده بود و در اثاث آن دقتها كرده بود پردهها و بالشها ديباى زربفت بود كه همه يك رنگ و نقش داشت . در صدر سالن مخدهاى خاص خليفه كه پردههاى مطلا داشت و چون خليفه مىنشست پردهها را ميگشودند . مأمون ذو النون در طليطله قصرى بديع داشت كه در آن درياچهاى بود و ميان آن گنبدى از شيشه رنگين طلانشان بود و آب را چنان كرده بودند كه از بالاى قبه ميريخت و از اطراف روان ميشد و به زمين ميرسيد و گنبد شيشهاى در آب كه دائم ميريخت مستور بود كه گوئى پردهها از آب داشت ، مأمون بقبه مىنشست و آب به دو نميرسيد و چون شمعها در آنجا روشن ميشد منظرى بديع داشت . شبى كه با كنيزكان آنجا بود يكى را شنيد كه شعرى ميخواند بدينمضمون : " چرا بناى مردم جاويد ميسازى كه اگر نيك بنگرى اقامت تو در دنيا اندك است حقا براى كسى كه هر روز تواند راهى شود شايد درختى بس است . " ذو النون فال بد زد و إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ گفت و پنداشت كه مرگش نزديك است و ماهى نگذشت كه بمرد .