حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
575
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )
منصورى و ما اى داناى غيب به تو پناه ميبريم و رحمت تو ميجوئيم . " نفوذ حلاج بعوام منحصر نماند ، از مردم دربارى و دبيران و بزرگان خاندان هاشمى نيز بسيار كس دل با وى داشتند و نصر حاجب مقتدر و يارانش ، به پيروى حلاج منتسب شدند كه پنداشتند وى مرده زنده مىكند و جنيان بخدمتش درند و هرچه بخواهد برايش آماده مىكنند و همه معجزات پيمبران از او ساخته است و بالاخره معتقد خدائى او بودند و از پيروانش يكى را بمقام پيغمبرى بردند . دعوتگران حلاج در بيشتر ولايتهاى اسلام پراكنده بودند و نسق دعوتش چون اسمعيليان بود . ابن مسكويه آورده كه ضمن نوشتههاى وى نامهها بود كه بياران خود در ولايتها دستور ميداد مردم را چگونه دعوت كنند و بتدريج از مرحلهاى بمرحله - اى برند تا بنهايت مقصد رسند و با هر گروه به اندازه عقلشان سخن كنند و نيز جوابها بود كه كسان فرستاده بودند و همه برمز بود و جز نويسنده و گيرنده كس معنى آن ندانست . حلاج دعوى خدائى داشت ميگفت : لاهوت در انسان نفوذ مىكند و در نامهها كه بياران خود ميفرستاد چنين مينوشت : " از جانب نور شعشعانى . " و هم از او آوردهاند كه گفته بود : " در اين جبه جز خدا نيست " و منظورش جبه خويش بود و هم از او شنيده بودند كه گفته بود : " حق منم " و پيوسته شعرى بدين معنى زمزمه ميكرد : من معشوقم و معشوقم من است ما دو روحيم كه بيك بدن آمدهايم و چون مرا بينى او را ديدهاى و چون او را بينى ما را ديدهاى . " و پيروانش معتقد بودند كه او راز و راز سر را ميداند و بمقام كشف رسيده است و شعرى بدين معنى گفته بود : " وجد اهل وجد از وجد من مايه دارد و اسرار اهل راز بنزد من فاش است . " از آغاز قرن چهارم خطر حلاج بالا گرفت ، بسال 301 ببغداد دستگير و بدعوى خدائى و حلول متهم شد و با آنكه على بن عيسى وزير جهل او را به قرآن و علوم دين