حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

572

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

حلاج هسته را از پنبه بيرون ميكشد و هم گفته‌اند كه در واسط بر دكان حلاجى مىنشست . دكاندار بحاجتى رفت و باز آمد و پنبه‌هاى خود را كه بسيار بود حلاجى شده يافت از آن روز وى را حلاج گفتند . حلاج در آغاز كار بتصوف مشغول بود و شطحات بسيار ميگفت يعنى سخنان دو پهلو كه معنى نيك و بد ميتوانست داشت ، و مردم در كار او اختلاف كردند بعضى بتعظيم وى مبالغه داشتند و گروهى ديگر كافرش دانستند ، ظاهرش زهد و تصوف بود ، اگر مردمى را بعقيده اعتزال ميديد معتزلى ميشد و اگر امامى بودند امامى ميشد و از اماميان سخن ميكرد و اگر سنى بودند سنى ميشد . حلاج روشى عجيب داشت گاه پشمينه پوشيدى و گاه لباس رنگين بتن كردى با عمامه بزرگ و گاه قبا پوشيدى و به صورت سربازان درآمدى . سفر بسيار كرد و هند و خراسان و ماوراء النهر و تركستان و ولايتهاى ديگر را بديد . يكى از يارانش گويد : " سالى با وى به مكه شدم و از آن پس كه حاجيان عراق بازآمدند او همچنان مقيم بود و مرا گفت اگر خواهى بازگرد من سر آن دارم كه از اينجا سوى هند شوم ، و به دريا نشست و به راه هند رفت من نيز بهمراه وى بودم چون بهند رسيديم سراغ زنى را گرفت و بنزد وى شد و با وى گفتگو كرد و روز بعد با وى وعده داشت كه با هم بجانب دريا شدند و همراه زن گوى نخى بود و گره‌ها داشت چون نردبان . آن زن كلماتى بگفت و بر آن رشته بالا رفت تا از ديدگان ما نهان شد و حلاج بازگشت گفت براى ديدن اين زن بهند آمدم . " آن شعبده و نيرنگها كه حلاج از هند آموخته بود در عقل عامه نفوذ كرد كه بر او گرد آمدند و به طريقتش مايل شدند ، بعضى گفته‌اند وى دعوتگر مذهب قرمطى بود كه در آن ايام بدست ابو طاهر جنابى رواجى داشت و هم گفته‌اند حلاج در آغاز كار كسان را به شخص مورد رضايت از خاندان محمد دعوت ميكرد . بهر حال وى با مهارتى كه داشت عامه را مجذوب خود كرد ، گاه در راهى حفره‌اى ميكرد و ظرف