حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

81

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

ابو طالب گفت : به خدا بد معامله‌ايست فرزند خود را به من مىدهيد كه او را نگهدارم و فرزند خود را بشما بدهم تا بكشيد . به خدا هرگز چنين نخواهد شد مطعم بن عدى با ابو طالب گفت : به خدا قوم تو منصفانه رفتار كردند و خواستند ترا از آنچه خوش ندارى خلاص كنند اما تو نميخواهى چيزى از آنها بپذيرى . ابو طالب جواب داد : به خدا منصفانه رفتار نكردند ولى تو ميخواهى مرا خوار كنى و آنها را بر ضد من وادارى هر كار كه ميتوانى بكن . كار مناقشه بالا گرفت و دو گروه سخنان درشت گفتند . مردم قريش از نزد ابو طالب بيرون رفتند و در صدد برآمدند محمد و يارانش را آزار و تحقير كنند و بدينوسيله از انتشار دعوت او جلوگيرى كنند ، هر يك از قبايل قريش مسلمانان قبيلهء خود را آزار ميكردند تا مگر از دين اسلام بازگردند ولى محمد در سايه حمايت ابو طالب از آزار كسان در امان بود . بنى هاشم از محمد « ص » حمايت مىكنند ابو طالب همين كه رفتار قريش را با مسلمانان بديد بنى هاشم و بنى - مطلب را دعوت كرد كه با او در حمايت محمد هم سخن شوند آنها نيز دعوت وى را پذيرفتند و براى دفاع و حمايت از محمد در مقابل تجاوز مشركان متفق شدند ولى ابو لهب از جمع آنها كناره گرفت و به صف مخالفان پيوست . ابو طالب از اتفاق بنى هاشم و بنى مطلب سخت مسرور شد و شعرى چند در ستايش آنها و فضيلت محمد سرود . حيلهء قريش مردم قريش بيم آن داشتند كه محمد بهنگام حج كسانى را كه به مكه ميآمدند بدين خود دعوت كند . با همديگر مشورت كردند كه چگونه از رواج و پيشرفت دعوت او جلوگيرى كنند . وقتى موسم حج فرا رسيد وليد بن مغيره با چند تن از سران قريش براى مشورت در اين باب گرد آمدند . وليد كه مردى سالخورده و محترم بود با ديگران گفت : اكنون موسم حج رسيد