حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

73

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

نمىدانم بار ديگر او را فشار داد و رها كرد و گفت : اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ . خَلَقَ الْإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ . اقْرَأْ وَ رَبُّكَ الْأَكْرَمُ . الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ . عَلَّمَ الْإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ . يعنى بخوان بنام پروردگارت كه آفريد . انسان را از علق آفريد ، بخوان و پروردگار تو بزرگتر است . آنكه بوسيله قلم تعليم داد و به انسان آنچه را نميدانست بياموخت . و اين اولين آيه قرآن بود كه بر پيغمبر نازل شد . محمد ص معتقد شد كه از جانب خداوند متعال برسالت مبعوث شده و بايد حقيقت جاودانى را بجهانيان ابلاغ كند و به آنها بفهماند كه خدائى جز خداى يگانه نيست كه مراقب اعمال انسان است و پس از مرگ نيكان و بدان را هر كدام باندازهء كارشان پاداش مىدهد . پس از آن محمد ص بنزد خديجه برگشت ، به سختى ميلرزيد و مىگفت : مرا بپوشانيد . وى را با گليمى پوشانيدند تا اضطرابش تخفيف يافت و آنچه را ديده بود براى خديجه نقل كرد و گفت : بر خود بيمناكم . خديجه او را دل داد و گفت : باك مدار خدا ترا خوار نخواهد كرد . سپس او را بنزد پسر عموى خود ورقة بن نوفل برد كه پيرى محترم بود و انجيل را خوانده بود . خديجه با ورقه گفت ببين محمد چه ميگويد . محمد آنچه را ديده بود نقل كرد ورقه گفت : اين ناموسى است كه بموسى نازل شد . سپس گفت ايكاش من جوان بودم و هنگامى كه كسانت تو را از شهر خود بيرون ميكنند بياريت برميخاستم . محمد گفت آيا مرا از شهر خود بيرون مىكنند . ورقه گفت هيچ كس برسالت مبعوث نشد مگر اينكه قومش بدشمنى او كمر بستند ، اگر من در آن روز زنده باشم ترا يارى خواهم كرد ، ولى چيزى نگذشت كه ورقه رخت از جهان بست . بعد از آن محمد مدتى بغار حراء ميرفت . يكروز صدائى از آسمان شنيد سر برداشت و فرشته‌اى را كه نخستين بار بسوى او آمده بود در ميان آسمان و زمين مشاهده كرد ، از