حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
180
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )
گفتم : من . گفت : پيش بيا ، مرا روبروى خود نشانيد و ديگران را پشت سر من جا داد . سپس بدانها گفت من از اين ميپرسم اگر دروغ گفت شما او را رد كنيد . ابو سفيان گويد به خدا اگر دروغ ميگفتم مرا رد نمىكردند اما نمىخواستم دروغ بگويم ميدانستم كوچكترين عيب دروغ اينست كه همراهانم آن را بخاطر مىسپارند و براى ديگران نقل ميكنند از اينرو دروغ نگفتم . هرقل گفت : به من درباره اينمرد كه ميان شما ظاهر شده و ادعاى پيغمبرى دارد خبر بده . من بنا كردم كار محمد را كوچك كنم و او را ناچيز سازم گفتم : اى پادشاه ، كار او براى تو چه اهميت دارد ، وى چندان در خور توجه نيست . اما او بدين سخن توجه نكرد ، گفت : آنچه را مىپرسم جواب بده . گفتم : هر چه ميخواهى بپرس . گفت : نسب او چگونه است ؟ گفتم نسب او متوسط است . گفت : هيچيك از افراد خانوادهاش چنين ادعائى كردهاند كه وى از آنها تقليد كند ؟ گفتم : نه . گفت : آيا در ميان شما شاهىاى داشت و آن را از دستش گرفتيد و اين ادعا را براى تجديد مقام خود بهانه كرده است ؟ گفتم : نه . گفت : پيروان وى چه كسانند ؟ گفتم : ضعيفان و بيچارگان و جوانان نورسيده و زنان پيرو او مىشوند اما هيچكس از مردم سالخورده و شرافتمند پيرو او نشده است .