حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

142

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

مهاجران و انصار بهيجان آمدند و شمشير كشيدند و روبرو ايستادند و چيزى نمانده بود كه بجان هم افتند ولى پيغمبر آنها را از هم جدا كرد و گفت : گفتگوهاى زمان جاهليت براى چيست ؟ اين سخنان را بگذاريد كه مايه فتنه است " پس از آن فتنه به آسانى آرام شد . عبد الله بن ابى بن سلول پيشواى منافقان نسبت به پيغمبر كينه‌اى سخت داشت ، زيرا پيش از آنكه پيغمبر بمدينه هجرت كند ، عبد الله در رياست مدينه چشم دوخته بود و چيزى نمانده بود كه اين عنوان را به دو بدهند و تاج رياست بر سر نهد در آن روز وقتى مهاجران و انصار روبروى هم ايستادند عبد الله فرصت بدست آورد ، آنچه نسبت به پيغمبر و مسلمانان در دل داشت برون ريخت و مردم مدينه را تحريك كرد كه مهاجران را از ديار خويش بيرون كنند ، اوضاع را به حال سابق برگردانند از جمله چنين گفت : با ما چنين كردند . در شهر ما با ما رقابت ميكنند ، به خدا داستان ما و آنها چنان است كه گويند سگت را چاق كن تا ترا بخورد . به خدا اگر بمدينه برگشتيم آنكه عزيزتر است آنكس را كه ذليل‌تر است بيرون خواهد كرد . " اين سخنان به گوش پيغمبر رسيد عمر به دو اشاره كرد كه بقتل عبد الله فرمان دهد ولى پيغمبر او را از اين گفتار منع كرد و گفت : " ميخواهى مردم بگويند پيغمبر ياران خود را ميكشد . " تدبير صائب پيغمبر سياستمدارى دقيق و دورانديش بود . متوجه شد كه بايد هر چه زودتر براى اين حادثه تدبيرى بينديشد و همراهان خويشرا از گفتگو در اينقضيه باز دارد . فرمان حركت داد تا مردم سخت خسته و كوفته شوند و از فرط خستگى اين سخنان را از ياد ببرند . وقتى فرمان حركت داده شد اسيد بن حضير پيغمبر را ديدار كرد و به دو تحيت گفت و علت عزيمت نابهنگام را از او پرسيد پيغمبر داستان را با او بگفت . اسيد گفت اى پيغمبر خدا نسبت بعبد الله با مدارا رفتار