حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

105

تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )

دختر حكيم بنزد وى آمد و گفت : اى پيغمبر خدا گمان مىكنم پس از خديجه به همسرى نياز دارى . محمد گفت : آرى براى سرپرستى خانه بزنى احتياج دارم . خوله گفت : مىخواهى زنى براى تو خواستگارى كنم ؟ پيغمبر موافقت كرد و خوله ، سوده دختر زمعه و عايشه دختر ابو بكر را براى وى خواستگارى كرد . زفاف با سوده بسال دهم بعثت در ماه رمضان رخ داد ولى عايشه شش سال داشت و زفاف وى پس از هجرت در مدينه بود . منزلت عايشه در قلب پيغمبر پيغمبر عايشه را دوست ميداشت ، عايشه گويد من با دختران بازى ميكردم و همبازيهايم براى بازى بنزد من ميآمدند . وقتى پيغمبر ميآمد از او ميگريختند ولى پيغمبر آنها را ميآورد تا با من بازى كنند . و نيز عايشه گويد : پيغمبر از غزوهء تبوك بازگشته بود ، بادى وزيد و پرده‌اى را كه بر ايوان منزل مقابل عروسكهاى من بود عقب زد ، پيغمبر گفت اينها چيست ؟ گفتم : اينها دختران منند ، در ميان عروسكها اسبى بود كه دو بال از پارچه داشت ، پيغمبر گفت : اين چيست ؟ گفتم : اين اسب منست . گفت : اينها كه بر اوست چيست ؟ گفتم : اينها بال است . گفت : بال ؟ . . گفتم : بله مگر نشنيده‌اى كه سليمان اسبهاى بال‌دار داشت ؟ . . پيغمبر از سخن من بخنديد و دندانهايش نمودار شد . پس از خديجه هيچ يك از زنان پيغمبر در نظر او منزلت عايشه را نداشتند . دلبستگى