ميرزا محمد حيدر دوغلات
724
تاريخ رشيدى ( فارسي )
مضمون « رساله » اى را مىآورد كه شامل تقدير از تحصيل حكمت الهى و كلا پيروى از محمد [ ص ] و هشدار بر ضد همنشينى با دراويش رقاص و آوازهخوان ( يا زوزهكش ) ، و نهى از استماع افكار بدعتآميز است . ( 151 ) . عبارات تا حدودى مبهم است و چنين آمده : در ملازمات ايشان انعقاد به خشم اكابر . . . ( م ) . ( 152 ) . اين فقره بسيار مبهم است . - راس ( 153 ) . حذفيات اين قسمت شامل رواياتى در ارتباط با اين مرد روحانى است كه هم به طرز خاصى مبهم بوده و هم ربطى به موضوع ندارد . آقاى راس به من گفتهاند كه اين قسمت ارزش ترجمه را ندارد . ( 154 ) . با توجه به متن تركى كه مىگويد ، من نيز در بخارا بودم ، تاريخ آن بايستى 914 بوده باشد . ( 155 ) . 916 ( م ) . ( 156 ) . در حال حاضر [ اواخر قرن نوزدهم ( م ) ] در آسياى ميانه بارها اتفاق مىافتد كه كلمه قزلباش تقريبا به معنى هر نوع شيعه استعمال مىگردد ، اما منظور اصلى بيشتر شيعيان ايران يا خراسان ، يا يكى از اخلاف آنهاست . چنان كه از عبارات متعدد تاريخ [ هند ( م ) ] ارسكين برمىآيد در سده شانزدهم [ ميلادى ( م ) ] منظور مؤلفان بومى استعمال كلمه قزلباش ، كلا ايرانيان بودهاند و ظاهرا ميرزا حيدر ، قزلباش را به اين معنى گرفته است . قزلباش عبارتى تركى است و ترجمهء تحت اللفظى آن ، سرخ سر يا به طور اصحّ ، سرخ كلاه مىباشد . اصولا قزلباشها ، به قول سر جان ملكم ، هفت قبيله ترك بودند كه هسته اصلى نيروهاى صفوى را در اوايل دوره شاه اسماعيل و لشكركشىهاى موفقيتآميز او به غرب ايران ، تشكيل مىدادند و به علت لباس مخصوصشان كه شامل كلاهى سرخ بود ، از ديگران متمايز بودند . مورخ مذكور ، اسامى اين قبايل را چنين ذكر نموده است : - ( 1 ) استاجلو ، ( 2 ) شاملو ، ( 3 ) تكّلو [ اشتباها نكلّو نوشته شده ( م ) ] ، ( 4 ) بهارلو [ ظاهرا بايستى به جاى آن ، روملو را قرار داد ( م ) ] ، ( 5 ) ذو القدر ، ( 6 ) قاجار ، و ( 7 ) افشار . به گفته وى « شمشيرهاى اين قبايل به دفاع از مذهب شيعه اختصاص داشت و يكى از پىآمدهاى اين تكليف ، ابقاى خاندانى بود كه بدوا خود آن را ايجاد كرده بودند » - يعنى صفوى [ در متن انگليسى ، صوفوى آورده ( م ) ] . قزلباشها از دهه نخست سده شانزدهم شروع به اين عمل كردند ؛ اما جيمز فريزر ، نويسنده نيمه نخست سده هجدهم ، تأسيس اين فرقه را به شيخ حيدر پدر شاه اسماعيل نسبت مىدهد كه اندكى قبل از آن تاريخ دست به چنين اقدامى زد . سر يول در وجه تسميه اين لقب مىگويد : « از برخى قبايل ترك كه در ايران مانده و خوى ايرانى گرفته بودند و زبان فارسى را قبول داشتند ، استفاده شد ؛ آنان در واقع مانند دودمان شاهان فعلى [ قاجاريه ( م ) ] و طبقات حاكمه ايران ، تركانى بودند كه خوى ايرانى يافته بودند . امروزه اين اسم عمدتا در افغانستان و در نواحى مجاور هند ، ايران و تركستان شنيده مىشود . ظاهرا در ميان دو منطقه اولى ، چنان كه از گفتههاى آقاى دنزيل ايبتسون برمىآيد ، بقايايى از سپاهيان نادر كه به هند حمله كرده بودند ، وجود دارد . به هر حال محتمل به نظر مىرسد كه تعداد آنها در افغانستان زياد بوده باشد و در حدود 1200 خاندان از آنها فقط در شهر كابل زندگى مىكنند كه نه تنها يك گروه نظامى مهمى را تشكيل مىدهند ، بلكه يك حزب قدرتمند سياسى هم هستند كه داراى نفوذ زيادى مىباشند . ( ملكم ، تاريخ ايران ، 1 ، ص 3 - 502 ؛ يول ، فهرست معانى ، ص 814 ، ايبتسون ، سرشمارى پنجاب ، 1881 ، 1 ، ص 278 ؛ فريزر ، تاريخ نادرشاه ، 1742 ، ص 135 . ) ( 157 ) . اين جمله با ابهام اظهار شده و مشخص نيست كه مولانا در اندجان مانده يا در اخسى . ترجمه مطابق با اصل انجام گرفته است . ( 158 ) . رساتيق : جمع رستاق ، به معنى روستا . ( م ) ( 159 ) . ظاهرا ارباب وى خوانده مىشود ، يعنى ارباب و صاحب قريه پوشنگ ، اما در ترجمه انگليسى چنين نوشته شده : « در خانه يكى از آن مردان روحانى كه به خواجه . . . » ( م ) ( 160 ) . بكاول : خوانسالار . لغتنامه ( م ) .