ميرزا محمد حيدر دوغلات

556

تاريخ رشيدى ( فارسي )

و حالت عمّم به جايى رسيده بود كه غشيان و بيخودى هر لحظه دست مىداد . 719 اكثر اسافل اعضاء ترقيده زرداب مىرفت . « 1 » چون حضرت ايشان آمدند و متوجه شدند بعد از اندك زمانى اين اشتداد روى در انحطاط آورد و آنچه از بابت معالجت بود تام آن نافع آمد و الحق ( 263 پ ) قدرت معجز آثار آن بود كه مؤثر افتاد و نه معالجه طبى ، 720 چه مرض به آن حد كه رسيد طبيعت ضعيف و قوا نحيف مىگردد . از طبيعت قبول مداوا و قوت مدافعه مرض ساقط مىشود . طبيب را در اين چه چاره تواند بود ؟ پس اين امر خرق عادت بود . در خلال اين احوال ميان حضرت خواجه نورا و خدمت خواجه محمد يوسف كه برادر خرد ايشان بود ، بنابر سوء ادب ، نقار واقع شد و اين نقار او در تزايد بود . روزى بنده به ملازمت ايشان رفتم . خدمت خواجه محمد يوسف در ملازمت ايشان نشسته بودند و ايشان در غضب رفته بودند . بعد از آنكه بنده نشستم ، حضرت خواجه مخدومى نورا فرمودند كه محمد يوسف تو چرا اين چنين‌ها مىكنى ؟ اگر تو مريد پدر باشى ، من مريد حضرت ايشانم يعنى خواجه احرار خواجه عبيد اللّه - قدّس اللّه سرّه - « 2 » و راى آن مرا نسبت به تو تفضيلات بسيار است و تو به فرزند كلان من شير خورده‌اى ، اين همه بر گوشه‌اى ، من « مؤيّد عند اللّه و رسول اللّه » 721 ام ، تو را با من چه ياراى معارضه باشد ؟ خدمت خواجه محمد يوسف فرمودند كه مرا نيز از آن حضرت - صلّى اللّه عليه و سلّم - « 3 » اميدوارىهاست . حضرت خواجه نورا فرمودند كه راضى هستى كه حضرت رسالت - صلّى اللّه عليه و سلّم - ميان من و تو محاكمه كند ؟ خواجه محمد يوسف فرمود كه آرى راضى هستم . حضرت خواجه فرمودند كه ما نيز راضى هستيم . راضىايم . ديگر هيچ نگفتند ، مجلس به اين سخن به اتمام رسيد . حضرت خواجه نورا در همان روز متوجه بدخشان شدند . روزى يكى آمد و گفت خواجه محمد يوسف مريض شده‌اند تو را مىطلبند . بنده به ملازمت ايشان رفتم ديدم تب دارند . خواجه به من فرمودند كه مىدانم ( 264 ر ) كه خواجه خاوند محمود ، در

--> ( 1 ) . نگ : - اكثر . . . مىرفت . ( 2 ) . نگ : - قدّس اللّه سرّه . ( 3 ) . نگ : - صلّى اللّه عليه و سلّم .