ميرزا محمد حيدر دوغلات

359

تاريخ رشيدى ( فارسي )

ظفر بردند و كمانگران 188 را حاضر ساختند . چون ملاحظه كردند ، دستم به جاى رفته بود . بعد از اندك فرصتى دستم به حال اصلى معاودت نمود و هيچ قصورى نماند و آن امر از غرايب امور است . « 1 » بالجمله در اوايل رجب از قلعه ظفر و از ملازمت ميرزا خان متوجه كابل شدم . شانزده كس همراه بودند . دو اسب داشتيم ، ديگر هيچ نبود ، حتى كه آن‌قدر چيزى نبود كه شب‌ها بر آن تكيه كردى و مولانا محمد را كه صورت ابويت در ميان بود به غير از او احدى كه شالى كه ادنى الناس بدخشان مىپوشند چيزى ديگر نبود ، تجملات ديگر را از اين قياس توان كرد . چون به كابل رسيده شد ، شيريم « 2 » 189 طغاى كه نسبت خاليه 190 او با پادشاه و بنده برابر بود ، عمدة الملك پادشاه بود ، به استقبال آمد و به صد احترام ، خانهء خود نزول فرمود . نهايت احترام و انسانيت را به حالم مرعى داشت . بعد پادشاه كسى فرستاد كه بعد از سه روز ساعت نيك مىشود ، چون ساعت نيك شود طلب خواهيم نمود . بعد از آنكه قمر طالع و نيز بخت از كسوف ( 154 پ ) و خسوف رجعت داد ، باز به خانه شرف و اقبال رسيد حكم رسيد كه به شرف ملازمت مشرف گردد و چون به ملازمت رسيدم نظر سعادت اثر پادشاه كه بر من افتاد و از غايت مهر و نهايت شفقت درر « 3 » منثوره را چون لآلى منظومه از چشم سعادت بين گوهر نثار فرو ريختن گرفت و دست عنايت بر جانب من فراز كرد و به اقبالم يمين مرحمت را دراز . بعد از آنكه زانوها زدم پيش رفتم . مرا در بر شفقت برگرفت و در كنار مهر پدرانه بركشيد و مدتى به همان كيف بازداشت و ديگر نگذاشت كه برگشته به مراسم تعظيم قيام نمايم و همچنان در پهلوى خود نشاند و مدتى از غايت رقّت قلب به همان شيوه مذكور در گوهر نثارى بود . در اثناى آن فرمود كه مرارت شهادت بيك يزنه 191 و خان دادام 192 و اخوان و اقربا « 4 » را چون گذرانيدى و به حمد اللّه كه به سلامت به من باز رسيدى . زنهار كه خاطر را از مفارقت ايشان ملول نبايد

--> ( 1 ) . نگ : - و آن امر . . . است . ( 2 ) . نگ : شيرون . ( 3 ) . نب : در . ( 4 ) . نگ : شهادت پدر و برادر و بستگانت .