ميرزا محمد حيدر دوغلات

284

تاريخ رشيدى ( فارسي )

شده باشند ، اما سياهى نزديك رسيد يك كس بود . چندانكه احتياط در عقب وى كردند ] « 1 » ديگر كسى پيدا نشد . بر قاعدهء وى كمين گاهى را گرفت . مىبيند كه آن كس هر لحظه فريادى مىكند چنانچه « 2 » كس را فرياد كنند . چون نزديك رسيد و آواز او مشخص شد ، شناخت كه او « 3 » خواجه على بهادر است . تاخته برآمد ، او نيز خان را شناخت ، گريه كرد ، خود را از اسب انداخت . خان نيز در گريه شد و در كنار گرفت . توان دانست كه در چنان محل اين نوع امرى چه نوع مرغوب باشد . بعد از فراغ گريه پرسيد كه كجا بودى و حال چه بود ؟ گفت كه مرا بردند و اسب مرا محافظت كردند و مرا در خانه يكى از آشنايان بازداشته‌اند . بعد از فرصتى عجوزه گنده پيرى بود كه به من عرق قرابتى داشت . در خلوتى آمد و مرا سرزنش بىحد كرد و گفت ، مردان كار و مردم « 4 » اميدوار ، خان كه در شكم مادر ، و مير كه در گهواره باشد ، خدمت كرده و به مقاصد جليه فايض گشته‌اند ، تو بىهمت چنين خان كلان كه لايق تخت و تاج تواند بود گذاشته خود را از غايت بىهمتى فروگذاشتهء . « 5 » برخيز ، اگر اسب ندارى ، در فلان جا اسب خود را بسته « 6 » گذاشته‌ام ، بگير و برو . و داعيه قديمه كه در باطن من فرو نشسته بود ، در حركت آمد . بالفور رفتم آن اسب كه نشان داده بود يافتم و « 7 » آمدم . خان بعد از آن آفرين‌ها و نوازش‌ها فرمود و گفت كه چون تنها ماندم ، خود را به آن امر مذكور قرار دادم . گفت رحمت باد ، مرد مردزاده « 8 » در چنين محل ( 115 ر ) همچنين مىبايد . خيال خوب كرده‌ايد ، حالا نيز بهتر همان است . اما اين زمان در غايت خوبى و سهولت ميسر است همچنان چند سال به همان طريق به سر بريم « 9 » ، در هر چند فرصت از عالم خبر گيريم . هرگز اين چرخ يك نوع گردش نكند . البته انتهاز فرصتى يافته باز به سر كار و بار خود رويم . مردانه مىبايد بود . [ آن ] « 10 » كه در غايت قوت دل و خوشحالى هر دو هم عنان شده و روان شدند . روز

--> ( 1 ) . نب : - توهم برد . . . كردند . ( 2 ) . نت : چنان كه . ( 3 ) . نت : + را . ( 4 ) . نت : - و مردم . ( 5 ) . نت : - خود را از . . . گذاشته . ( 6 ) . نت : بستم . ( 7 ) . نت : - و . ( 8 ) . نب : مردرزاده . ( 9 ) . نب : برديم . ( 10 ) . نب ، نت : - آن .