محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

277

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )

سلطان خبر يافت و به خشم آمد و مصمم شد كه همهء آن خاندان را از ميان بردارد . از اين‌رو توطئه‌اى ترتيب داد و آنان را به قصر خود دعوت نمود تا در ضيافت شام شركت جويند ، پس آنان را به ترتيب معين يك‌يك به درون مىآوردند و در كنار حوض مرمرى كه در وسط بود سر مىبريدند تا همه كشته شدند . و آن لكه‌هاى تيره كه هنوز بر روى زمين باقى است لكه‌هاى خون آنهاست كه هرگز محو نخواهد شد . در اين افسانه آمده است كه از آن‌جا در بعضى شبها صداى ناله‌ها يا صداى برهم خوردن سلاحها به گوش مىرسد . در دل شب بارها نگهبانان الحمراء بعضى از سپاهيان مسلمان را ديده‌اند كه با جامه‌هاى فاخر و سلاحهاى درخشان در آن تالار قدم مىزنند « 27 » . علاوه بر اينها يك سلسله افسانه‌هاى عشقى است در پيرامون ملوك و سرورانى كه در الحمراء مىزيسته‌اند . گويند بسيارى از شاهزاده خانمها و زنان زيبارويى كه مورد خشم پادشاهان قرار گرفته بوده‌اند در آن برجها و سردابها زندانى شده‌اند و در ظلمات آنها جان باخته‌اند . هم در اين افسانه‌ها آمده است كه يكى از پادشاهان خودكامهء غرناطه سه دختر خود را در يكى از برجهاى الحمراء حبس كرد . تنها شبها اجازه مىداد در تپه‌هاى اطراف - آن هم به گونه‌اى كه كس آنها را نبيند - گردش كنند . اين سه

--> ( 27 ) . در روايات اسلامى هيچ نشانى از اين حادثه نيست ولى در روايات واغانى اسپانيايى از آن سخن بسيار رفته است . وزير محمد بن عبد الوهاب الغسانى سفير پادشاه مغرب به دربار پادشاه اسپانيا در اواخر قرن هفدهم در سفرنامهء خود به نقل از تواريخ اسپانيايى به اين افسانه اشاره مىكند . ( رجوع كنيد به سفرنامهء او تحت عنوان رحلة الوزير فى افتكاك الاسير ص 24 ) اين حادثهء خيالى سبب پديد آمدن يك سلسله داستانها شده از جمله شاتوبريان شاعر فرانسوى كتابى در عشقبازيهاى آخرين مردان خاندان بنى سراج دارد به نام : segarrecnebA reinred ud serutnevA كه در آن از جوانى اندلسى آخرين بازماندهء بنى سراج حكايت دارد كه خاندان او پس از سقوط غرناطه به تونس مهاجرت كرده و در آنجا در فقر و فاقه زيسته است . اين جوان قصد آن مىكند كه به غرناطه موطن قديم اجداد خود بازگردد . در آنجا عاشق دختر زيباى اسپانيايى مىشود . ولى اختلاف در دين مانع زناشويى آن دو است . جوان مسلمان سر به صحرا مىگذارد و ديگر كس از او خبرى نمىشنود و معشوق نيز در كنج عزلت و انزواى خود باقى مىماند تا خاطرهء آن عشق را در دل خود نگهدارد .