محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

64

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )

اما كار بدينجا پايان نيافت . ابن عمار را هواى آن در سر افتاد كه در آن شهر دورافتاده و دور از نفوذ ابن عباد خود به استقلال فرمانروايى كند ؛ از اين‌رو اوامر و خواستهاى ابن عمار را ناديده و ناشنوده مىگرفت و همانند اميرى مستقل در شهر حكم مىراند و ميان امراى آن نواحى به دسيسه پرداخت . ولى اين حادثه‌جويى ديرى نپاييد ؛ زيرا ابن رشيق خود را فاتح حقيقى مرسيه مىدانست و در كمين ابن عمار بود تا روزى كه او براى سركشى به برخى از دژها به خارج شهر رفته بود برجست و بر شهر مستولى شد و دروازه‌ها را بر روى ابن عمار بست . اين ضربت بهترين پاداش خيانت او بود . ابن عمار جز فرار راهى در پيش نداشت . به سوى شرق گريخت و چندى در دربار آلفونسوى ششم زيست ، ولى از آلفونسوى روى يارى نديد . پس آهنگ سرقسطه كرد و به امير مقتدر سرقسطه ابن هود پناه برد . ابن هود مقدمش را گرامى داشت و او را در امور شخصى خود به كار گرفت ؛ ولى پس از اندكى در سال 475 ه / اواخر سال 1081 م درگذشت و كشورش ميان فرزندانش تقسيم شد . سرقسطه به المؤتمن تعلق گرفت . ابن عمار در نزد او به همان حال كه پيش از اين بود ، بماند تا آن‌سان كه خصلت او بود المؤتمن را به تصرف دژ شقوره كه در آن ايام از اعمال دانيه بود تحريض كرد . ابن عمار با گروه قليلى از ياران خود آهنگ دژ نمود . حاكم دژ مردى سخت هوشمند بود به نام ابن مبارك . ابن عمار و يارانش را به درون دعوت كرد و با رويى گشاده به استقبالش رفت . ابن عمار فريفته شد . تا به درون دژ درآمد هنوز استقرار نايافته بر او هجوم آوردند و دستگيرش كردند و بر دست او بند نهادند و به تاريكى زندانش افگندند . اين واقعه در ماه ربيع الاول سال 477 ه / ژوئيهء سال 1084 م بود . ابن عباد از اين حادثه خبر يافت . نزد ابن مبارك كس فرستاد و مالى و چند اسب برايش گسيل داشت و از او خواست كه اسير خود را تسليم او كند . ابن مبارك خشنود شد و ابن عمار را تسليم فرستادگان ابن عباد به سردارى پسرش يزيد الراضى نمود . نخست او را به قرطبه بردند ، زيرا المعتمد بن عباد در اين روزها در قرطبه بود . ابن عمار را دست‌بسته با وضعى رقت‌بار به شهر درآوردند . هزارها تن از مردم قرطبه به تماشا آمده بودند تا مردى را كه پيش از اين زمين زير پاى موكبش مىلرزيد بنگرند . المعتمد او را در جايى پست از قصر خود جاى داد و چند بار احضارش كرد و سخن پرسيد و مورد عتاب و ملامتش قرار داد و ابن عمار پيوسته عذر مىآورد و در جلب عطوفت و ترحم او