محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

280

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )

قلمروشان دست يافت . اينان لب صاحب وشقه و منذر صاحب تطيله و محمد صاحب قلعهء ايوب بودند . احمد پس از گرفتن شهرهايشان ايشان را به زندان فرستاد و در سخت‌دلى به جايى رسيد كه چشمانشان را ميل كشيد ؛ ولى برادر ديگرش يوسف صاحب لارده و ملقب به حسام الدوله و المظفر ، رقيب او بود . او خود مردى دلير و باشهامت بود و در برابر طمع‌ورزيهاى برادر سخت مقاومت ورزيد و جلو دسيسه‌هاى او را سد كرد . در اين هنگام ميان دو برادر جنگى درگرفت . اهالى ثغر اعلى كه ديدند احمد در حق برادران خود چه كرده و براى غصب ولاياتشان مرتكب چه اعمال ناپسندى شده است ، با او دل بد كردند . پس نداى خلع او را دادند و بسيارى از شهرها از تصرف او بيرون رفت و به دست برادرش افتاد و براى او جز سرقسطه جايى باقى نماند . احمد همچنان چشم به راه فرصتى بود كه پيش آيد و بر برادر ضربهء خود را فرود آورد و اين فرصت به زودى پيش آمد ، از اين قرار كه در شهر تطيله از شهرهايى كه به قلمرو يوسف المظفر پيوسته بود قحطى پديد آمد . مردم قحطىزده از يوسف يارى طلبيدند و او اهالى ثغور را به جمع‌آورى طعام براى قحطىزدگان فراخواند . مقدار زيادى فراهم آمد . يوسف ديد كه نمىتواند اين طعامها را از راه سرقسطه به تطيله فرستد ، زيرا از غدر برادر در امان نبود ؛ از اين‌رو با گارسيا پادشاه ناوار مذاكره كرد و براى او اموالى فرستاد تا اجازه دهد كه اين طعامها از خاك او بگذرد و به تطيله رسد . گارسيا اجابت كرد . احمد بن سليمان خبر يافت و در نهان نزد گارسيا كس فرستاد و دو برابر آن اموال را كه برادرش براى او فرستاده بود پيشنهاد كرد تا اجازه دهد هنگام عبور قافلهء خواربار از خاك او ، آن را غارت كند . پادشاه مسيحى نيز به اين پيشنهاد فرومايه جواب قبول داد و آنچه احمد انديشيده بود بوقوع پيوست . قافلهء آذوقه را شمار زيادى از چارپايان و چند هزار سپاهى بود . چون از مملكت ناوار در شمال شرقى تطيله مىگذشت ناگاه سپاهيان احمد المقتدر كه با موافقت گارسيا در جايى كمين كرده بودند ، تاخت آوردند و بسيارى از مردان محافظ را كشتند و مسيحيان اموالشان را غارت كردند و جز اندكى نتوانست خود را برهاند . اين واقعهء شنيع كه خبر از سرشت پليد احمد المقتدر مىداد و از غدر و نابكارى او حكايت داشت ، سبب شد كه كار يوسف روى به ضعف نهد و دولت احمد پاىبرجا گردد و بيم او در دلها افتد و مناطقى را كه از دست داده بود