محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )
239
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )
مورخ فاجعهء بلنسيه شمار كثيرى گردآمده بودند . سپاه المستعين از چهارصد سوار تجاوز نمىكرد ؛ اما لشكر السيد سه هزار سوار داشت و آن در مقياس با اوضاع آن روز لشكر عظيمى به نظر مىآمد . بدينگونه المستعين و السيد با سپاهيان خود به بلنسيه نزديك شدند ، ظاهرا به اين عنوان كه به يارى امير آن آمدهاند و حال آنكه هركس خيالى ديگر در سر داشت . منذر صاحب لارده و طرطوشه با سپاه خود همچنان گرداگرد شهر بود . چون از آمدن السيد و پسر برادر خود المستعين خبر يافت درنگ را جايز نديد « 6 » و آهنگ بازگشت نمود و نزد القادر كس فرستاد و اظهار دوستى كرد و آمادگى خود را بر ضد پادشاه قشتاله اعلام نمود . القادر پاسخ داد كه آن پيمانهاى از هم گسسته تجديد شود ؛ ولى چون ديد كه منذر لشكر خويش از بلنسيه دور مىكند و مىخواهد به ديار خود بازگردد راهى جز پناه بردن بر قشتاليان نديد ، زيرا تنها اينان بودند كه مىتوانستند او را از آن فاجعه برهانند . ميان اين گروه از زعما كه هريك قصد فريب ديگرى را داشت يك سلسله پيمانهاى سرد منعقد گرديد . القادر در نهان نزد السيد كس فرستاد و از او خواست كه ميانشان يك معاهدهء سرى بسته شود ، و بىخبر از المستعين مقدارى عظيم اموال و هدايا و تحف نزد او فرستاد . چون السيد و المستعين به بلنسيه رسيدند ، المستعين نيت خويش آشكار كرد كه نه براى يارى بلنسيه بلكه براى فتح آن آمده است و از او خواست راهنمايى و يارىاش كند ؛ ولى السيد در حمله به شهر درنگ مىكرد و بهانهاش اين بود كه القادر در سايهء حمايت آلفونسو است و شهر از املاك اوست كه آن را به القادر سپرده است و هر تجاوزى تجاوز به حقوق آلفونسو تلقى مىشود ؛ بنابراين قبل از اقدام به هر عملى بايد از آلفونسو اجازت خواهد و اينكه او نمىتواند دست به كارى بر خلاف ارادهء رئيس طبيعى خود يعنى پادشاه قشتاله زند . در اينجا السيد حقيقت حال خويش آشكار كرد و خوى حادثهجويى خود عيان نمود كه دوستى و دشمنى نمىشناسد و همواره خواهان فرصت است ؛ حال به هر بهايى كه باشد . السيد در نهان القادر را سفارش كرد كه شهر را به كسى تسليم نكند
--> ( 6 ) . روايت ابن الكردبوس .