محمد عبد الله عنان ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

124

تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي )

ايشان كشته شود هزار تن جاى او خواهند گرفت و رعايا كه از نژاد آنان هستند به آنان گرايش خواهند داشت » . ابن حيان نيز عباراتى قريب به همين مضمون از زاوى روايت كرده است . از سوى ديگر زاوى از غدر بربرهاى ديگر ، افراد قبيلهء زناته كه دشمنان حقيقى آنها بودند ، بيمناك بود و بويژه از آن مىترسيد كه بر ضد او با اندلسيها هم‌پيمان شوند و بر سرشان آن آيد كه آمد . سرانجام زاوى بن زيرى ديد كه بعد از وفات باديس بن المنصور امير افريقيه - كه او و قومش را سركوب كرده بود - پسر خردسالش المعز كه نوهء برادر او بلكين بود به فرمانروايى رسيده و جو براى بازگشت او مناسب است و اگر به وطن خود بازگردد مىتواند جاى او را تصاحب كند ؛ از اين‌رو عزم آن كرد كه از اندلس به افريقيه رود و به قوم خود خطاب كرد كه « انديشهء درست اين است كه از سرزمينشان بيرون رويم و سلامت جان و غنايمى را كه به دست آورده‌ايم مغتنم شماريم و به آن جمع بپيونديم كه ما را از آنان جدا كرده بودند . » « 4 » بدين‌گونه زاوى بن زيرى مصمم به بازگشت شد . هرچند پسرش و بزرگان قومش منعش كردند ، نپذيرفت و با خاندان و اموال خويش از غرناطه بيرون شد و چند تن از شيوخ قوم خود را در آنجا نهاد . زاوى در المنكب با اموال و ذخاير بىشمار خود به كشتى نشست و از آب بگذشت . خروج او از اندلس در سال 410 ه / 1020 م بود . نوهء برادرش المعز بن باديس صاحب افريقيه و پسران عمش از او استقبال پرشكوهى كردند و او را به اكرام تمام در قيروان فرود آوردند . اين واقعه بعد از هلاكت شيخه يكى از پسرعموهايش بود . شيخه خود از زعماى قوم بود . زنان محارم او قريب به هزار تن بودند كه از او روى نمىگرفتند . البته زاوى در قيروان در ظل المعز بن باديس نتوانست به رياستى كه در آرزويش بود برسد . « 5 » ابن الخطيب در حق او گويد : « زاوى قوچ جنگى بود و زدايندهء غمها و خدمتگزار قوم خود ، نام‌آور ، صاحب مجد ، زيرك و دورانديش و عاقل و دلير و پرغرور . » « 6 »

--> ( 4 ) . امير عبد الله : التبيان ، ص 24 و 25 . ابن بسام : الذخيره ، قسمت چهارم ، مجلد اول / ص 402 و 403 . ابن عذارى : البيان المغرب ، ج 3 / ص 128 . ابن خلدون : العبر ، ج 6 / 180 . ( 5 ) . ابن بسام : الذخيره ، قسمت اول ، مجلد اول / ص 402 . ابن الخطيب : الاحاطه ، ( قاهره ، 1956 ) ، ج 1 / ص 525 . ( 6 ) . ابن الخطيب : الاحاطه ، ج 1 / ص 522 .