غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

92

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

جنك يا صلح كند بكجا مىرود و بايد كه فردا امراء بزرك از آنجانب بيايند كه امير حسن بيك نيز جهت تمشيت مهم مصالحه خواص و مقربان خود را خواهد فرستاد و سيد مراد بازگشته روز ديگر امير سيد مزيد با جمعى كثير از امراء رفيع مقدار بيرون رفتند و در همان موضع تركمانان روز گذشته پيش آمده امير مزيد چون عدد مردم خود را از تراكمه زياده ديد بغرور موفور بريشان تاخت و اساس جمعيت آنطايفه را پريشان ساخت هر چند امير سلطان ارغون گفت كه اينجماعت كومك دارند توقف مىبايد نمود امير مزيد سخن او را قبول نفرمود و چند فرسخ در قفاى گريختگان راند در آن اثنا امير حسن بيك با دو سه هزار سوار آراسته از كمينگاه بيرون آمده بر سپاه خراسان حمله كرد و سلطان جنيد و پهلوان حسين ديوانه و حسين على ارلات و شير محمد بغدادى و پير محمد قورچى را با قرب پانصد نفر از متعينان بقتل آورد و امير سيد مزيد گرفتار گشته بقبة السيف روى باردوى سلطان سعيد آوردند و اميرزاده سلطان على ولد سلطان حسينعلى ميرزا به طرف همدان گريخت آنجا كشته شد و پدرش در آنزمان در تبريز بود القصه چون اينخبر محنت اثر در اردوى مكنت قرين شيوع يافت سلطان سعيد چاره‌جوى گشته امير غياث الدين محمد بن امير جلال الدين عبد الوهاب بن امير غياث الدين بن امير كمال الدين بن امير سيد قوام الدين را كه ابا عنجد در سلك ولات مازندران انتظام داشت جهة تمهيد بساط صلح و صفا نزد امير حسن بيك فرستاد و از عقب جناب سيادت‌مآب والدهء خود را مصحوب سيد صدر الدين ابراهيم قمى به همان مهم ارسال داشت امير حسن بيك نسبت بسادات عظام و مهد عليا شرايط تعظيم و احترام بجاى آورده با خود قرار داد كه آنچه در باب تشيد اساس مرافقت و مصالحت گويند بعز اجابت اقتران دهد كه ناگاه سيد اردبيلى كه قبل ازين امير حسن بيك او را برسم رسالت باردوى اعلى فرستاده بود بازآمد و معروضداشت كه خراسانيان بغايت بدحال و پريشان روزگارند اصلا به صلح و صفا راضى نبايد شد كه ايشان عنقريب با قبح وجهى فرار مينمايند بنابرآن امير حسن بيك مهد عليا و سيد صدر الدين ابراهيم را نوميد بازگردانيد و امير غياث الدين محمد را مشمول نظر مرحمت ساخته نشان ايالت سارى ارزانى فرمود ذكر واقعه هايله سلطان سعيد ميرزا سلطان ابو سعيد چون سيد صدر الدين ابراهيم قمى و مهد عليا بپايهء سريرا على معاودت فرمودند هنوز سخن تمام نكرده بودند كه طليعهء سپاه ظفرپناه امير حسن بيك سياهى نمود و بعضى از امراء خراسان مورچلهاى خود گذاشته باقدام بيوفائى بدشمنان پيوستند بنابرآن سلطان سعيد در نيمروز شانزدهم رجب همعنان محنت و تعب روى بصوب فرار آورد و دو پسر امير حسن بيك بتكامشى شتافته و آن جناب را گرفته نيمشب باردوى پدر خود رسانيدند و بمحافظان هشيار سپرده محفوظ گردانيدند و بعد از دو روز امير حسن بيك بر تخت بخت و فيروزى نشسته آن پادشاه عاليجاه را طلبيد و چون نزديك ببارگاه رسيد شرايط تعظيم و احترام بتقديم رسانيده و در موضعى كه مدعا داشت نشانده سخنان شكايت‌آميز بر زبان راند و سلطان سعيد جوابى كه مناسبت وقت بود ادا فرمود و