غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

87

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

خورد و بطمع اسب و جامه او را كشته باردو بازگشت و هيچكس برين قضيه مطلع نشد و امير حسن بيك بتفحص حال خصم پرداخته در آن اثنا سرقورمشى را كه بامير جهانشاه مشابهتى داشت نزد آنحضرت بردند كه سر پادشاه است امير حسن بيك آن سر را نزد ميرزا محمدى و يوسف بيك فرستاده پرسيد كه اينسر كيست جوابدادند كه سرقورمشى است كه شبيه پدر ما بود امير حسن بيك باز آغاز جست‌وجوى نموده شخصى عرضه كرد كه فلان لشگرى جام‌هاى پادشانه دربردارد يمكن كه از ميرزا جهانشاه خبرى داشته باشد امير حسن بيك اسكندرا بحضور طلبيده پرسيد كه اين اثواب از كجا بدست تو افتاده جواب داد كه شخصى را كه متصف به اين صفات بود در فلانموضع بقتل آوردم و اين جامهاى اوست و امير حسن بيك فى الحال قاصدى بدانجا فرستاد تا سرقتيلرا از تن جدا ساخته به نظر آوردند و بوضوح پيوست كه آن شخص ميرزا جهانشاه بوده لا جرم امير حسن بيك بلوازم شكر و ثناى الهى پرداخت و محمديرا بتير كشته ميرزا يوسفرا بميل آتشين نابينا ساخت بيت چو دولت از آنخاندان درگذشت * يكى كشته شد ديگرى كور گشت . گفتار در بيان وصول خبر واقعه ميرزا جهانشاه بعرض ميرزا سلطان ابو سعيد گوركان و ذكر توجه آن پادشاه عاليمكان بصوب مملكت عراق و آذربايجان چون آفتاب اقبال ابو النصر امير حسن بيك از مطلع فتح و ظفر طالع گشت و مهم ميرزا جهانشاه برنهجى كه مسطور شد از هم بگذشت امرا و لشگريان عراق و آذربايجان روى اميد بدرگاه اميرزاده حسين على كه اسن اولاد جهانشاهى بود آوردند و او ابواب خزاين و دفاين گشاده صد و هشتاد هزار سوار را مواجب داد و ظاهرا هرگز هيچ شاه‌زاده را اينمعنى ميسر نگشته و به زبان قلم هيچ مورخى مانند اينقضيه نگذشته و اميرزاده حسينعلى با آنسپاه آراسته اساس مقابله و مقاتله طرح انداخته شرح احوال را بدرگاه عالم‌پناه سلطانسعيد پيغام فرمود و التماس نمود كه رايات نصرت آيات بصوب عراق و آذربايجان نهضت نمايد تا او كمر خدمتكارى بر ميان جان بسته مقاليد ممالك و مفاتيح قلاع و بلاد بخدام آستان خلافت آشيان تسليم فرمايد از شنيدن اين خبر انوار نشاط و انبساط بر وجنات حال سلطان ستوده‌خصال تافت و حكم همايون به اجتماع لشگرهاى ممالك محروسه صدور يافت و چون آن پادشاه عاليجاه پيوسته كليات امور دين و دولت را بمشورت حضرت ولايت‌پناه حقايق دستگاه خواجه ناصر الدين عبيد اللّه فيصل ميداد جهت طلب ملاقات آن جناب ميرك كمال الدين عبد الرحيم صدر را بسمرقند فرستاد و خواجه ملتمس حضرت سلطانى مبذول داشته بمرو خراميد و ميرزا سلطان ابو سعيد در باب يورش عراق و آذربايجان با آن