غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

683

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

بود روايت كند كه جمعى از تجار گفتند كه درين سنوات كه فوجى از كفار لشگر بتركستان كشيده در نواحى ينكى جماعتى از اهل اسلام را شهيد گردانيدند از آن جمله شخصى كه او را قرا بهادر ميگفتند به زخم تيغ كافران كشته شد بعد از مدتى عيال و اطفال قرا بهادر از گوشهء از خانه‌هاى او آوازى شنيدند كه منم قرا بهادر كه در فلان روز كفار مرا شهيد كردند و اكنون من بغايت خوشحالم و با هفتاد هزار روح باستقبال روح پيره‌زنى آمده‌ام كه سه روز ديگر فوت خواهد شد و چون خاطرم متعلق بشما بود بدينجا آمدم تا معلوم نمايم كه چه حال داريد ميبايد كه اهل اين شهر را بگوئيد كه آفتى عظيم متوجه اين بلده است صدقه دهيد تا دفع شود و چون مردم قرا بهادر اين آواز شنيدند بسرعت هرچه تمامتر آن گوشهء خانه را خراب كردند هيچكس در ميان ديوار نديدند و از گوشهء ديگر همان آواز را شنيدند و اين آواز مانند ذى حيوة نبود بلكه همچون آوازى بود كه از خمى بيرون آيد و در اين نوبت از كرت اول مبالغه بيشتر نمود كه مردم شهر را بگوئيد كه صدقه دهند و الا بيليهء عظيمه مبتلا خواهند شد اهل خانه جوابدادند كه مردم اين شهر سخن كردن تو را از ما باور نخواهند كرد گفت اهل شهر را بگوئيد تا در ميدانى حاضر شوند چوبى در زمين فروبرند من از آنچوب بايشان حكايت كنم و شهريان بران موجب عمل نموده همان سخنان را استماع كردند و ايضا گفت كه اين دعا بخوانيد كه ( اللهم كفى علمك عن المقال و كفى كرمك عن السئوال ) و تا سه روز اين آواز را مردم ينكى از مواضع مختلفه ميشنيدند بعد از ان آن پيره‌زن درگذشت و آن آواز منقطع گشت ( ذلك من عجايب الحالات و غرايب الواقعات ) ديگر در تفسير كازرونى از امام شافعى مرويست كه هرم بن حيان مدت چهار سال در رحم مادر مانده چون متولد گشت دندانهايش بيرون آمده بود و ديگر آنكه در اوايل جمادى الاولى سنه ست عشر و تسعمائه در بعضى از محلات دار السلطنة هراة از ضعيفهء پسرى متولد گشت كه چهار چشم و دو بينى و دو دهان داشت و در هردهانش دو دندان رسته بود و بر پشت او پارهء گوشت زيادتى بود مانند كوهان شتر و در وقتى كه راقم حروف در مجلس جناب شيخ الاسلامى مولانا سيف الدين احمد التفتازانى بود اين طفل را بعد از آنكه مرده بود بدانجا آوردند و آن جناب متغير گشته گفت كه وقوع امثال اين صورت از جملهء علامات انتقال ملكست و در اواخر رجب سنهء مذكوره در همان بلده در محلهء خواجه معز الدين ملك زرگر عورتى بيك شكم چهار فرزند آورد يك پسر و سه دختر پسر همان لحظه فوت شد و دختران با مادر ايشان نيز پس از سه چهار روز وفات يافتند و چنانچه جناب شيخ الاسلامى گفته بود در شعبان همان سال ماهچهء رايت دولت نواب كامياب شاهى از افق بلاد خراسان طالع گشت و آن مملكت بحيز تسخير فرمانفرماى جهانيان درآمد ( و الحمد للّه رب العالمين و الصلاة على نبيه و آله المعصومين ) .