غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
65
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
امير احمد فيروز شاه بنور فراست دانست كه حال چيست و ببهانه خود را از باغ بيرون انداخته متوجه تون گشت زيرا كه برادرش امير سلطانحسين حاكم آنولايت بود و همانلحظه نوكران امير شير حاجى و پهلوانحسين تيغ بىدريغ در ترخانيان بستند و امير اويس كه كاردى داشت در دست داشت و گوشت ريزه مىكرد بلطايف الحيل خود را بامير شير حاجى رسانيده كارد بر شكمش زد و امير شير حاجى بر وى درافتاده ملازمان اويس ترخان را با پسرش يوسف ترخان و خسرو ترخان همانساعت بكشتند و پهلوان حسين ديوانه محمد ترخان را با اينكه پناه بوى برده بود قتل نمود و همان روز به طرف خواف كه سيورغال بود در حركت آمد و در اثناء راه بامير احمد فيروز شاه دوچار خورده قبل از سلام و كلام آن دو سردار تيغ انتقام از نيام كشيده درهم بستند و پهلوان حسين غالب گشته امير احمد فيروز شاه كه بمكارم اخلاق اتصاف داشت شربت شهادت چشيد و امير محمد غياث الدين ترخان و مولانا احمد يساول از آنفتنه جان بكنار كشيدند و در لب آب مرغاب خود را بميرزا سلطان ابراهيم رسانيدند و آنچه ديده بودند معروض گردانيدند و امير شير حاجى چون مرتكب اينچنين امرى خطير گرديد ميرزا شاه محمود را از باغ زاغان به شهر درآورده بحصار اختيار الدين منزل گزيد و مهد عليا گوهرشاد آغا را فرمود كه در مدرسهء حضرت خاقان سعيد كه در برابر آنقلعه است ساكن گردد و بعد از روزىچند كه جراحت شكم امير شير حاجى التيام يافت خبر رسيد كه ميرزا ابراهيم با غلبه و ازدحام تمام عزم رزم جزم فرموده متوجه دار السلطنه هراة است بنابر آن امير شير حاجى ميرزا شاه محمود را بباغ مختار برد و هرات از وجود امرا و اركان دولت بابرى عارى مانده ناضى قطب الدين احمد الامامى باستصواب مهد عليا گوهرشاد آغا قلعه شهر را مضبوط ساخت و مستحفظان بر دروازها گماشت و فرمود تا منادى كردند كه هيچ آفريده دست تطاول بجانب رعايا دراز نكند و پاى از حد خود فراتر ننهد ع تا ببينيم كه من بعد چه خواهد بودن ذكر جلوس ميرزا سلطان ابراهيم بر سرير پادشاهى و مغلوب شدن شاه محمود بتقدير الهى چون مشيت حضرت احديت عظم سلطانه مقتضى آنشد كه بر طبق كلمه كريمه ( وَ لَقَدْ آتَيْنا إِبْراهِيمَ رُشْدَهُ ) روزىچند قامت قابليت ميرزا سلطان ابراهيم بخلعت رشد و رشاد آرايش يابد و پرتو انوار خلت و اختيار از مطلع ( وَ اتَّخَذَ اللَّهُ إِبْراهِيمَ خَلِيلًا ) بر وجنات احوالش تابد بواسطه محن مذكوره و فتن مزبوره در كنار آب مرغاب سپاهى بىحساب در ظل لواى جهانگشاى آنخسرو صاحب راى جمع آمدند لا جرم بديدن پيكر فتح و ظفر اميدوار گشته متوجه دار السلطنهء هراة شد و بعد از طى منازل و قطع مراحل صباح سهشنبه هفتم ماه رجب سنهء احدى و ستين و ثمانمائه نزديك بباغ مختار رسيد و ميرزا شاه محمود ابن