غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

648

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

گرمسيرات نزديك نقل ميكنند و در وسط آنولايت شهريست بفرنام كه تختگاه حكام آنديار مىباشد و مانند دجلهء بغداد نهرى عظيم در ميان آن بلده جريان دارد و عجب آنكه چنان آبى فراوان از يك چشمه ترشح مينمايد منبعش همدران ولايتست و اهالى كشمير بر آن نهر نزديك به پنجاه جسر بسته‌اند و راه آمدوشد گشاده هفت جسر از آن جمله در نفس تفر است و اين آب بعد از آنكه از كشمير ميگذرد آن را بحسب مواضع آب دندانه و خمبه ميخوانند و آن آب در بالاى مولتان به آب چنان مىپيوندد و از مولتان واچه گذشته در حدود نهته بدرياى عمان ميريزد و از دقايق حكمت الهى آنكه معمار صنع ( وَ أَلْقَيْنا فِيها رَواسِيَ ) سورى از راسيات جبال پيرامن آنفضاى وسيع المحال كشيده كه اهالى آنسر - زمين بسبب آنسور از ماتم تعرض اعدا فراغت دارند بىكلفت مرمت و انديشه آنكه بمرور زمان و آسيب باد و باران اختلال به آن راه يابد زيرا كه معظم شوارع تمام آنولايت سه طريق است يكى به طرف خراسان و آنراهيست بسيار مضيق و دشوار چنانچه نقل اجمال و اثقال از آن راه بر پشت دواب ميسر نميشود و مردمى كه خواهند از آن راه چيزى برند آن را بر دوش گرفته طى عقبات ناهموار نمايند تا به جائى رسد كه آنچه داشته باشند بر چهار پاى بار توان كرد و راهى كه بصوب هندوستانست به همين طريقه باشد و طريقى كه به‌طرف تبت افتاده اگرچه از آن دو راه آسان‌تر است اما در چند منزل علفى است زهردار و بسلامت بيرون بردن چهار پاى از آن ممر بغايت دشوار ( و اللّه اعلم بحقايق الامور و الاسرار ) هرات واقفان عجايب اخبار و غرايب امصار در كيفيت بناى اين بلده بهشت آثار و اسامى بانيان آنخطه فردوس مقدار اختلاف بسيار كرده‌اند و ايراد آن اقوال مختلفه لايق بدين مقام نيست لا جرم كلك سخن‌گزار بر تحرير بعضى از روايات غريبه كه در آن باب وارد شده اختصار مينمايد ( و منه الاعانة و التوفيق ) ابو الحسن صفوانى باستاد خود روايت نموده كه قائل كلمهء ( انا مدينة العلم و على بابها عليه من الصلوات اتمها و انماها ) فرمود كه ايزد سبحانه و تعالى در خراسان شهرى دارد كه آن را هراة خوانند و خضر الياس و ذو القرنين آن بلده را بنا كرده‌اند و از جناب اقدس آلهى بر آن شهر بركت خواسته‌اند و از شيخ ابو الظفر محمد مالينى منقولست كه گفت روزى بر بارهء هراة نشسته بودم و در احوال گذشته از روى اعتبار تاملى ميكردم ناگاه خضر عليه السلام بر من ظاهر گشت و پرسيد كه در چه كارى گفتم در انديشهء روزگار ناپايدار آن‌جناب گفت اى محمد من اين بلده را ياد دارم كه بحرى عظيم بود و باز ديدم كه خشك شده و خار بسيار از آن رسته بعد از آن مشاهده من گشت كه كشت‌زارى شده و حالا مىبينيم كه شهريست به اين معمورى و هم از خضر ( على نبينا و عليه الصلواة و السلام ) مرويست كه زمين هراة درياى ذخار بود و جايى كه اكنون