غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
574
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
صادر گشت اما رخصت انصراف بجانب مازندران نيافت و ايالت آن مملكت من حيث الاستقلال تعلق بامير عبد الكريم گرفته آن جناب قبول نمود كه مبلغ هفت هزار تومان را به تمام جواب گويد و تا غايت كه تاريخ هجرى به ماه ربيع الاولى سنهء ثلثين و تسعمائه رسيده آقا محمد در ملازمت آستان خلافت آشيان روزگار مىگذراند و امير عبد الكريم در مازندران بحكومت منصوب بوده لوازم دولتخواهى بتقديم مىرساند و در خلال احوال گذشته شيخشاه بموجب وعدهء كه بانواب درگاه سپهر اشتباه كرده بود احرام خدمت بسته از شروان متوجه آذربايجان شد و شاه عالىمكان جمعى كثير از امرا و نوئينان را باستقبال آن جناب مامور گردانيد و در سلخ ماه رمضان سنهء سبع و عشرين و تسعمائه در بناب مراغه پادشاه شروان باردوى نصرتنشان رسيد و صباح عيد بوسيله ملاذ امراء خافقين ميرزا شاه حسين از دريافت شرف پايبوس همايون فرق افتخار و مباهات باوج سموات رسانيد و از اسبان تازىنژاد مرصع لجام و شمشيرهاى مصرى ساز مذهب نيام و نقود ابيض و احمر و نفايس اجناس و عقودجو هرآنچه دست مكنتش به آن رسيد و لايق و مناسب ديد پيشكش كرد و از جرايم سابقه لوازم اعتذار و استغفار بتقديم رسانيده مراسم دعا و ثنا بجاى آورد مثنوى روى بر پاى پادشاه نهاد * وز پى اعتذار لب بگشاد گفت كاى آفتاب اوج شرف * سرور خاندان شاه نجف جمله عالم ترا مسخر باد * همچو من صد هزار چاكر باد چرخ را بادروى بر راهت * سجدهگاه ملوك درگاهت من كه در ملك خويشتن شاهم * بندهء بندگان درگاهم گرچه زين پيش از كمال غرور * بودم از خيل خادمانت دور داشت بخت بدم ستيزنده * و ز غلامى تو گريزنده شكر كاخر نهادم از اقبال * رخ برين بارگاه جاه و جلال چاكران تو را شدم چاكر * سودم از فخر بر فلك افسر جرم اين بنده گرچه بسيار است * ليك عفو ترا سزاوار است هست از لطف عام تو مأمول * كه شود اعتذار من مقبول و چون نقد اخلاص شيخشاه در معيار نظر كيميا اثر پادشاه عاليجاه از غرض و ريا مبرا نمود به مهر قبول اقتران يافت و نسايم عواطف شاهى از مهب مراحم نامتناهى در اهتزاز آمده رياض امل گلزار عقيدهء بىخلل او را نضارت و طراوت بخشيد و خازن عنايت خاص بدست اصطناع و اختصاص قامت قابليتش را بخلع طلادوز و افسر زرنگار و كمر مرصع بلآلى شاهوار مزين و آراسته گردانيد رباعى هركس ره اخلاص غلامى پويد * در خدمت شاه نيكنامى جويد در گلشن اميد وى از فيض ازل * بىشبه گياه دوست كامى رويد و بساط جشن و سور و مجلس عيش و حضور تمهيد و ترتيب يافته پادشاه عاليجاه شيخشاه را در صحبت بهشت رتبت طلب نمود و از ساغر لطف و احسان او را بكام دل رسانيده ابواب انعام و اكرام بر روى روزگارش برگشود و چون شروانشاه چند روز در ملازمت پادشاه گيتىفروز در غايت مسرت و كامرانى اوقات گذرانيده و بكرات و مرات از جام التفات شاهى سرگرم گشته باصناف الطاف نامتناهى مفتخر و مباهى گرديد افسر اعزاز بر سرو خلعت افتخار در بر نقد سعادات در آستين و مركب مرادات در زير زين رخصت انصراف يافت