غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

552

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

طور او مهجور باشد * يكى را بر سرير سرفرازى بريزد خون به تيغ بىنيازى * دگر را را بر زمان بينوائى دهد در مملكت فرمان‌روائى ذكر وقوع بليه قحط و غلا در مملكت خراسان و رسيدن امير سلطان و ديو سلطان بآستان پادشاه وافر احسان بسبب وفور عبور عساكر و حدوث نوايب متواتر و قلت زراعت و تفرق رعيت و عدم فيضان غمام عنايت الهى و فقدان لمعان نير عاطفت پادشاهى در اواخر سنهء تسع عشر و تسعمائه در بلاد خراسان سيما در دار السلطنة هراة صانها اللّه عن البليات قحطى در غايت شدت و عسرتى در نهايت صعوبت روى نمود و آتش جوع در كانون درون وضيع و شريف و امير و وزير اشتعال يافته روزبروز شيوع آن بليه مىافزود و از صبح تا شام غير از آه دردآلود گرسنگان در هيچ دودمان دودى مرعى نميگشت و از شام تا بام فغان ناله و نفير صغير و كبير و برنا و پير از ذروهء چرخ اثير ميگذشت طاير و هم در طلب طعمهء هرچند بلند ميپريد در غير سنبله دانهء نميديد و بريد خيال چندانكه آهو مثال در گرد دشت و صحرا ميدويد بجز سبزه خط جوانان از سبزى چيزى نمىشنيد از نان جو و گندم هيچكس از طبقات مردم نشان نميداد و به خوردن گوشت سگ و گربه هركس را ميسر ميشد دهان ميگشاد بعضى از اهل تنعم انبان پوسيده و سختيان جوشيده مىنوشيدند و زمره بمغز پنبه‌دانه و نان ارزن و ذرت اوقات ميگذرانيدند اكثر درويشان و محتاجان اين اغذيه لطيفه را نيز بگدائى نمىيافتند و هرروز جمعى كثير در سواد هراة فوت شده بعالم عدم ميشتافتند و گدايانرا از فقدان قوت قوب مفقود گشته از پاى در مىافتادند و توانگران را از گرانى مطعومات وجه معاش باتمام رسيده در مقام گدائى مىايستادند مثنوى فشرد آنچنان قحط پاى ثبات * كه ناياب شد نان چو آب حيات دو صد منزل از ديك شد آش دور * فراموش شد نام نان بر تنور ز قحط آتش ديگدانها بمرد * چه قحطى كه آتش از آن جان نبرد و سال ديگر نيز حال بر اينمنوال جارى بوده خلقى كثير از گرسنگى هلاك گرديدند و در آن دو سال اگر نادرا خروارى گندم از ولايتى بهراة آوردندى اغنيا به شش هزار دينار تبريزى ميخريدند و در آن اوقات در محلات درون و بيرون هراة جمعى از رنود و اوباش از گوشت بنى نوع تغذى نموده در كوچهاى خلوت كمين ميكردند و چون بيچارهء تنها بدانجا ميرسيد بيكبار در وى آويخته در خانه يا ويرانه مىكشيدند و بقتل رسانيده و جوشانيده روغنش را ذخيره ميساختند و گوشتش را خورده رايت عشرت مىافراختند و در هرچند روز فوجى ازين طايفه بواسطهء فروختن روغن آدمى و ديگر اسباب رسوا گشته ملازمان زينلخان ايشان را سياست مينمودند و جمعى ديگر فرصت نگاه