غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

546

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

شريف الدين على باتفاق فوجى از شيران بيشهء يكدلى در سايهء رايت ظفرآيت توقف نمايند و آنحضرت بنفس اشرف اعلى با بسيارى از نهنگان لجهء دغا و پلنگان قلهء هيجا در يك جانب قول صف كشيده تا در هرطرف كه بكومك احتياج شود ابواب اعانت و امداد برگشايند مثنوى برآراست شاه ظفراقتباس * صفى از سپاه قيامت هراس نه صف بلكه سدى سكندر پناه * نموده نهيبش طريق فنا و چون يسال بىاختلال بشكوه ابطال رجال‌صفت متانت پذيرفت سنان غازيان فتنه‌نشان از جاى برخواست و لواى فيروزىنماى باوج نصرت و اقبال سركشيده فروغ مهچه‌اش فضاى معركهء قتال را بياراست مثنوى علمها برآمد باوج سپهر * شده هرعلم پيكر ماه و مهر سنان گشت چون شمع افروخته * شعاعش دل دشمنان سوخته و از آنجانب سلطان سليم چنانچه معهود ملك روم است بر فراز پشته فرود آمده بر گرد معسكر خود از عرابه و چير ديوارى بلند گردانيد و عرابه‌ها را بزنجير بر يكديگر بسته در آن حصار استوار منزل گزيد و دوازده هزار تفنك‌انداز را كه پيوسته در خدمتش بودند مقرر كرد كه در پيش صف ايستاده به كار خود پردازند و زياده بر دويست - هزار سوار كينه‌گذار بميدان هيجا فرستاد كه رايت قتال و جدال برافرازند از آنگاه هردو طرف پلنگان قلهء جلادت و مردانگى و نهنگان لجهء سبالت و فرزانگى آغاز ستيز كرده در ميدان تاختند و در يكديگر آويخته دست باستعمال آلات قتال بردند مثنوى ز هرسوى مانند غرنده شير * بميدان رسيدند مردان دلير به كف جمله را تيغ خارا گداز * فكنده ببر جوشن زرنگار بمردانگى هريكى رستمى * بهم برزده لشگرى در دمى نشسته بر اسبان پولادسم * بجولان ز آواز روئينه خم غريو كوس رعد اواز بلند شده ولولهء جان گداز در جان جهانيان انداخت و صداى نفير سور تاثير به ميمنه و ميسرهء عالم رسيده حقيقة آية ( إِذا زُلْزِلَتِ الْأَرْضُ زِلْزالَها ) ظاهر ساخت مثنوى برآمد بگردون خروش نفير * بلرزيد بر خويش چرخ اثير چنان آمد آواز سورن به گوش * كه شد بيدلان را ز سر عقل و هوش شعلهء سنان عالم‌سوز چون برق لامع در خرمن جمعيت دليران افتاد و اخگر پيكان شعله‌افروز همچون صاعقهء ساطع اسباب زندگانى سالكان طريق پهلوانى را بباد فنا برداد رماح ثعبان كردار غازيان مواكب سپهرمراتب مانند شهاب ثاقب بسوى عفاريت روم زبانه كشيد و تفنك سريع آهنك روميان از ورع و خفتان غازيان بسان باد شبگير از لباس حرير بيرون پريد سر سروران در دست و پاى اسبان گوى مثال در خم چوگان غلطان گشت و خون نام‌آوران از ابر تيغ باران كردار از جوف ميغ فروباريده از هفت طبقه زمين درگذشت مثنوى فروريخت خون از دم تيغها * چو اقطار امطار از ميغها سنان يلان شعله‌افروز شد * چو برق بهارى جهان‌سوز شد و در آن روز هولناك جمعى كثير از روميان بيباك بضرب تيغ و سنان دليران سفاك پادشاه شرفناك بر خاك هلاك افتادند اما چون لشگر سلطان سليم همچون حركات دواير افلاك بينهايت بودند و در لوازم ميدان‌دارى و خنجرگذارى به قدر مقدور سعى مىنمودند و توپچيان