غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

470

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

شاه عاليجاه در تبريز قشلاق فرمود نامراد در دليجان اوقات گذرانيد و در اواخر فصل شتا با قرب هفتاد هزار سوار جرار جوشن‌پوش خنجر گذار بصوب همدان لواء عزيمت برافراشت بناء على هذا در وقتى كه خسرو اورنك مينا رنك سپهر بهر كسب مزيد شرف صداى نهضت بجانب برج حمل در عالم انداخت و نسيم اعتدال آثار بهار جهة نضارت رياحين و ازهار در اهتزاز آمده فضاء باغ و گلزار را از خار آزار جنود شتوى پاك ساخت نظم شد از فيضان ابر نيسان * اطراف چمن چو باغ رضوان افروخت چو شمع عارض گل * پروانه صفت بسوخت بلبل پادشاه دين‌پناه با سپاه نهنك آهنك شيرخوى و لشگر پلنك خشم جنگجوى كه بخار پيكان چشم تير ميدوختند و بشعلهء سنان آتش‌فشان دل كيوان ميسوختند لواء كشورگشا بصوب همدان ارتفاع داد و مانند قمر در طى منازل و قطع مراحل سرعت فرموده تا دو فرسخى معسكر نامراد در هيچ موضع بار اقامت نگشاد و روز يكشنبه از آن مرحله بعزم مقابله و مقاتله بر مركب هامون نورد برآمده در اثناء راه بواسطهء اشتداد حرارت هوا بخاطر اشرف اعلى چنان رسيد كه آن روز اشتعال آتش قتال را در توقف اندازد و چند ساعت ديگر خصم بداختر را مهلت داده بوقت ظهور لواء بيضاء صبح رايت محاربت برافرازد و به اين عزيمت در موضعى كه بحسب ظاهر آب در وى ناياب بود نزول اجلال فرمود خدام نواب كامياب مانند ماهى در خشگى آغاز اضطراب كرده بعرض رسانيدند كه اين صحرا چون تيه موسى از آب بغايت دور است و همچون سراب از شراب كامرانى مهجور غير چشمهء آفتاب غديرى ندارد و چشم قطره‌فشان سحاب در وى بجز آب حسرت نمىبارد پس لايق دولت و مصلحت سپاه گردون صولت آنست كه اردوى كيهان پوى از اينجا كوچ كرده مرحلهء كه نزديك به آب باشد معسكر ظفرمآب گردد شاه صافى ضمير بر زبان الهام بيان جارى گردانيد كه وهاب على الاطلاق قادر است بر آنگه درين بيابان از فيضان بحر عطاى بىانتهاى خويش همگنان را سيراب سازد و تشنه‌لبان ميدان جهاد و سياحان بحار اجتهاد را بسبب فقدان آب در ورطهء عقاب نيندازد آنگاه لشگريان را بحفر آنسرزمين اشارت فرمود و هركس مقدار يك گز حفر نمود از زير تيشهء او چشمه مانند آب حيوان روح‌پرور و بسان باطن ارباب عرفان فيض‌گستر بر جوشيد و حقيقت آيهء ( عَيْناً يَشْرَبُ بِها عِبادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَها تَفْجِيراً ) در هريك از آن عيون عيان گرديد لا جرم برطبق كلمهء كريمهء ( قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ ) هريك از غازيان بمشربى مسرت‌بخش پىبرده لوازم شكر فياض حقيقى بجاى آوردند و زبان بدعاى دوام دولت قدوهء خاندان كرامت و امامت گردان ساخته به آن آب عذوبت‌مآب نقش دغدغه از لوح خاطر پاك كردند نظم شاه عالم‌پناه شير شكار * با نهنگان لجهء پيكار غرق بحر عطاى ربانى * خرم از فيض فضل سبحانى همدران يورت شب بياسودند * شاكر از لطف ايزدى بودند