غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

33

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

و ميرزا الغ بيك اين سخن شنيده تهديدنامه‌ها بپسر فرستاد اما هيچ فايده نداد و امرا آغاز بىطاقتى كرده نزديك به آن رسيد كه ميرزا الغ بيك را بگيرند و بميرزا عبد الطيف سپارند در اين اثنا از پس پردهء غيب صورتى روى نمود كه بر صحيفه خيال هيچكس مصور نگشته بود شرح واقعه آن‌كه ميرزا سلطان ابو سعيد بن ميرزا سلطان بن محمد ميرزا ميرانشاه بن امير تيمور گوركان كه همواره در ملازمت ميرزا الغ بيك روزگار ميگذرانيد و نقش ايالت و كشورستانى بر لوح ضمير و صفحهء خاطر مرتسم و منتقش ميگردانيد در آن اوقات كه پسر و پدر در برابر يكديگر نشسته بودند فرصت غنيمت شمرده ايل ارغون را با خود متفق ساخت و رايت كشورگشائى و جهاندارى بجانب سمرقند فردوس‌مانند برافراخت ميرزا عبد العزيز را چون طاقت جنك صحرا نبود دروازه‌هاى شهر مضبوط ساخته تحصن نمود و ميرزا الغ بيك پس از آن‌كه اين خبر محبت اثر شنيد مضطر شده عنان يكران به طرف دار الملك گردانيد و ميرزا سلطان ابو سعيد در ظاهر سمرقند بر قرب وصول آن جناب اطلاع يافت ترك محاصره كرده بميان ايل ارغون شتافت و ميرزا عبد اللطيف همدر آن ايام از آب گذشته بصوب سمرقند توجه فرمود و ميرزا الغ بيك روى بسوى پسر آورده در قريهء دمش تلاقى فريقين روى نمود و ميرزا الغ بيك بر فراز پشته قرار گرفته آن دو لشگر خون‌ريز و آن دو طايفه فتنه‌انگيز آثار روز رستخيز ظاهر ساختند و تيغ و خنجر و سنان و شمشير بر فرق سر يكديگر كوفته خلقى را بر خاك هلاك انداختند و هنوز بمقابله و مقاتله مشغول بودند كه قايد تقدير ملك قدير عنان بارگير ميرزا الغ بيك را گرفته بآنطرف پشته پايان برد و آن پادشاه عاليجاه روى بجانب سمرقند آورده تحسر و تاسف مىخورد و چون بدروازه شهر رسيد ميرانشاه قوچين كه گماشته آن جناب بود دروب قلعه مسدود ساخته از دخول مانع گرديد و ميرزا الغ بيك با چشمى پرنم و دلى پرغم باتفاق ميرزا عبد العزيز معدودى از مخصوصان به طرف شاهرخيه رفت تا روزىچند در حصن حصين اقامت فرمايد و از تعب دوران و محنت روزگار بىسامان برآسايد بعد از وصول كوتوال آن حصار ابراهيم پولاد كه مملوك آن جناب بود از غايت شقاوت قصد ولىنعمت كرد و ميرزا الغ بيك برين حال اطلاع يافته مانند صيدى كه بپاى خويش بدام صياد رود نزد ميرزا عبد اللطيف رفت و او در آن‌زمان در سمرقند بر تخت سلطنت نشسته بود ميان پدر و پسر ملاقات واقع شده ميرزا عبد اللطيف از كمال قساوت قلب و قلت حيا از روى سخريت و استهزاء بواسطه و بيواسطه سخنان ناخوش بسمع پدر رسانيد و در آن ايام آن ناجوانمرد تقليد حضرت صاحبقران كرده مفلوكى از اولاد چنگيز خان را بر مسند خانى نشاند و عباس نامى را كه پدر او به حكم ميرزا الغ بيك كشته شده بود فرمود تا پيش خان زانو زده گفت ميرزا الغ بيك پدر مرا به غير حق گشته است خان حكم فرمود كه هرچه مقتضاى شرع باشد بتقديم رسانند مجموع فقهاى سمرقند فتوى نوشتند كه ميرزا الغ بيك را قصاص كنند مگر قاضى مسكين رحمه اللّه كه به آن امر همدستان نشد بعد از آن ميرزا عبد اللطيف جناب الغ بيكى را بامير حاجى محمد خسرو سپرد كه به حج برد حضرت مخدومى مرحومى در روضة الصفا از امير مشار اليه نقل نموده‌اند كه گفت بهنگام شام در ركاب ميرزا الغ بيك از سمرقند