غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

312

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

برد و خسرو ثوابت و سيار از منزل برجيس سعادت جليس رحلت كرده روى سوى خانه بهرام شديد الانتقام آورد راى عالم‌آراى خاقان منصور چنان اقتضا فرمود كه آن شاهزادهء عاليجناب باتفاق مظفر حسين ميرزا و بعضى از نوئينان و امراء كنار آب مرغاب را معسكر ظفرمآب گرداند و اگر محمد خان شيبانى به نيت كشورستانى از آب‌آمويه عبور نمايد بمقابله و مقاتله او اقدام فرمايد بنابرآن سلطان بديع الزمان ميرزا در ماه مبارك رمضان سنهء عشر و تسعمائه از منزل مقرب حضرت سلطان سفر كرده در حظيره جنيد كوكلتاش كه در دامان كوه مختار است اختيار نزول فرمود و مقارن آنحال از نزد ظهير السلطنه و الخلافة محمد بابر ميرزا ايلچيان بپايهء سرير اعلى رسيده مكاتيب آنحضرت را كه مشتمل بود بر اظهار موافقت بعرض رسانيدند و مشمول انعام و احسان اجازت مراجعت يافته باز گرديدند و سلطان بديع الزمان ميرزا بعد از چند روز از حظيرهء جنيد كوچ كرده بچهل دختران شتافت و از آنجا بصوب كنار آب مرغاب روانشده چون منزل مورى از فرقدوم همايون نضارت رياض رضوان يافت ميرزا مظفر حسين گوركان و امير محمد برندق از عقب رسيده بموكب عالى پيوستند آنگاه برادران كامران همعنان يكديگر از راه پنج ده بمرغاب رفتند و از آن مرحله بنابر فرمانى كه از پايهء سرير اعلى بوصول انجاميد ميرزا مظفر حسين بدار السلطنهء هراة بازگرديد و امير خسرو شاه عنان بصوب قندز و بقلان منعطف گردانيد و جناب امارت‌مآبى بعد از طى منازل و مراحل بحدود آن مملكت رسيده جمعى كثير از مردم هرجائى برو جمع گشتند و اوزبكى كه داروغهء قندز بود با فوجى از جنود امير خسرو شاه را استقبال نمود و بين الجانبين آتش قتال اشتعال يافته بسيارى از اتباع خسرو شاه به زخم تيغ و تير اوزبكان كشته گشتند و بقية السيف روى بانهزام آورده آن جناب اسير سرپنجهء تقدير شد و سردار سپاه اوزبك او را بر درازگوشى نشانده بقندز برد و فرمود كه بگرد شهر گردانيدند آنگاه در همان بلده كه علم كامرانى مىافراخت بقتل رسانيدند نظم مبين دور سپهر و مهر گرمش * كه هيچ از كين‌گذارى نيست شرمش بمهرش دل كسى چون صبح كم بست * كه در خون چون شفق هرشام ننشست و امير خسرو شاه امير عادل رعيت‌پرور بود و مدت ده پانزده سال در ايام سلطنت سلطان محمود ميرزا بنيابت در قندز حكومت مينمود و پس از فوت آنحضرت چند سال ولايت حصار شادمان و ختلان و ترمذ و بدخشان و قندز و بقلان در تحت تصرف داشت و در كمال جاه و جلال و غايت دولت و اقبال رايت فرماندهى باستقلال مىافراشت و آن‌جناب از ارتكاب شراب و ساير مناهى و ملاهى محترز و مجتنب ميبود و همواره باداء وظايف طاعات و رواتب عبادات و قرائت كلام مجيد ربانى و تلاوت آيات بينات سبحانى قيام و اقدام ميفرمود اما باوجود اين صفات حميده بقساوت قلب و قلت رحم اتصاف داشت و به مجرد توهم انتقال ملك و دولت نقش بيوفائى و كفران نعمت بر لوح خاطر مينگاشت و چنانچه مذكور شد حديقهء حدقه يكى از مخدوم‌زادگان خود بنشتر عصيان نابود ساخت و اساس حيات ديگرى را بدست جور و طغيان از بنياد برانداخت لا جرم باندك زمانى شئامت اين