غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
304
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
از سالكان مسالك پهلوانى عزم رزم خسرو شاه جزم كرد و روى بقندز آورد و امير خسرو شاه از كيفيت حادثه وقوف يافته عبد الرحمن بيك را كه در سلك قرابتانش انتظام داشت با فوجى از سپاه برسم زبانگيرى باستقبال ياغى فرستاد و عبد الرحمن بيك در حدود سالى سراى از آب گذشته بمحمود سلطان رسيد و آتش قتال اشتعال يافته تيرى بر كتف عبد الرحمن بيك خورد و او روى بصوب انهزام آورد و گريختگان آن معركه در محلى كه امير شاه منصور در قندز بود به شهر درآمده پريشانى تمام به حال قندزيان راه يافت و امير خسرو شاه را چون آفتاب دولت و اقبال بسرحد نكبت و زوال انتقال كرده بود باوجود ذخيره بسيار و قرب وصول امراء كبار عنان تمالك و تماسك از دست داد و قندز را باز گذاشته با طايفهء از خواص خويش روى توجه بكوهستان نهاد و امير شاه منصور مراجعت فرموده در منزل خلم بامراء عظام رسيد و صورت واقعه را معروض گردانيد امير ذو النون از كمال غيرت و شجاعت فرمود كه شهرى چنين معمور را به تصرف اوزبكان گذاشتن و از اين موضع رايت معاودت افراشتن شيوهء مردان مرد و شميهء دليران صف نبرد نيست بلكه انسب آنست كه بقندز رويم و آن بلده را مستحكم ساخته به تصرف محمود سلطان باز نگذاريم و امرا طوعا و كرها در امضاء اين عزيمت با امير ذو النون اتفاق نموده آن شير پيشهء دغا همان ساعت جيبه بخش كرد و آغروق خود را به طرف اردوى عالى بازگردانيده راقم حروف را فرمود كه بسرعت هرچه تمامتر خود را بملازمت حضرت سلطانى رساند و خبر ويران شدن خسرو شاه و رفتن آنجناب را بقندز عرض كرده التماس نمايد كه موكب عالى نيز بدان صوب در حركت آيد تا ابواب فتح و فيروزى به سهولت برگشايد و اين ضعيف در دره جز بعز ملازمت مشرف گشته كيفيت ويرانى امير خسرو شاه و ملتمس امير ذو النون را عرضه داشت نمود و سلطان بديع الزمان ميرزا فرمود كه هرگاه خبر درآمدن امراء بقندز مسموع شود بدانجانب رفته خواهد شد و چون امير ذو النون در ظاهر قندز نزول نمود بتحقيق پيوست كه مولانا محمد تركستانى كه در قندز بغايت معتبر بود خواطر صغار و كبار را بمتابعت محمد خان شيبانى مايل گردانيد و انتظار وصول محمود سلطان ميكشيد تا شهر به دو سپارد و امير ذو النون قاصدان سخندان نزد مولانا محمد و ساير قندزيان فرستاده ايشان را از صولت سپاه اوزبك تخويف نمود و پيغام فرمود كه مناسب چنانست كه دروازها بگشايند تا من با ساير امراء عظام به شهر درآمده اطراف و جوانب آن را مضبوط گردانم و بمعاونت عنايت الهى و مساعدت دولت پادشاهى در دفع اوزبكان كمال شهامت و صرامت بتقديم رسانم مولانا محمد اين سخن را بسمع قبول جاى نداد و در مقام هوادارى محمد خان راسخ دم بوده دروازههاى قندز نگشاد بنابرآن امير ذو النون با ساير امرا بجانب اردوى عالى مراجعت نمود و در دره جز بعز ملاقات بديع الزمان ميرزا فايز شد و عناد قندزيان را عرض فرمود و سلطان بديع الزمان ميرزا چارهء كار منحصر در استرضا خاطر پدر بزرگوار دانسته عزم توجه بجانب هرات جزم كرد و ميرزا محمد زمان را با اهل حرم و بعضى از امراء بلخ بيرون آورد و بدستور معهود محافظت آن بلده به نيروى