غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
262
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
محمد حسين گوركان كه حاكم اوراتيپه بود فرستاده پيغام داد كه چون در خجند كه جائيست بغايت مضيق تنقيص بينهايت بخدام موكب عالى مىرسد داعيه چنانست كه اين زمستان در قريهء ساغر قشلاق كرده شود و محمد حسين تجويز اين معنى نموده رايت ظفرپيكر پرتو وصول بر ساغر افكند و پس از روزى چند ابراهيم سارد و ويس لاغرى و شيرم طغائى با فوجى از لشگريان حسب الفرمان متوجه يازييلاق شدند به خيال آنكه بهروجه كه توانند قلاع آنديار را مسخر گردانند و در آن اوان برادرزادهء سيد يوسف اوغلاقچى احمد يوسف از قبل عم خويش والى آن حوالى بود القصه امرا و سپاه پادشاه عاليجاه در آن زمستان در ديار يازييلاق غايت سعى و اهتمام بجاى آورده بعضى از قلاع را بضرب تيغ و بعضى برأى و تدبير در حيز تسخير كشيدند و چون اينخبر بسمرقند رسيد ميرزا سلطان على كه بعد از توجه حضرت پادشاهى بخجند بر آن بلدهء فردوس مانند استيلا يافته بود تصور نمود كه سيد يوسف ضمنا در سلك دولتخواهان پادشاه نافذ فرمان انتظام دارد لاجرم او را بجانب خراسان گسيل كرد و چون موسم سرما و زمستان بپايان رسيد و حقيقت آيت ( فَانْظُرْ إِلى آثارِ رَحْمَتِ اللَّهِ كَيْفَ يُحْيِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها ) ظاهر گرديد سلطان على ميرزا از جناب هدايت انتما خواجه قطب الدين يحيى التماس نمود كه بجانب ساغر روند و از پادشاه نيكوسير طلب صلح نمايند و خواجه آن ملتمس را مبذول داشته و همت عالى بر تاكيد قواعد مصالحه گماشته بدانجا تشريف برد و حضرت پادشاه پاكاعتقاد مقدم شريف آن قدوه اصحاب رشد و رشاد را مغتنم دانسته به تعظيم و تبجيل ( و ما بعد من هذا القبيل ) قيام و اقدام نمود و آنچه خواجه در باب صلح و صفا بمسامع اشراف اعلى رسانيد بعز قبول مقرون گردانيد و خواجه يحيى مقضى المرام بسمرقند مراجعت كرده پادشاه عالىمقام در ييلاقى كه بجانب جنوب اوراتيپه بود منزل گزيد و در تدبير تسخير ملك متحير گشته توجه بطرفيكه مستلزم حصول مقصود تواند بود بخاطر اقبال مآثر حضور نمينمود و از سكون در آن نواحى نيز ابواب وصول مرام بر روى روزگار خدام ذوى الاحترام نمىگشود مصراع نى رأى سفر كردن و نى روى اقامت در آن اثنا افتخار الاعاظم خواجه ابو المكارم كه در سلك دولتخواهان پادشاهى منتظم بود بمعسكر نصرت اثر رسيد و شرف ملاقات پادشاه والاگهر حاصل كرده بواسطه اختلال احوال ملازمان موكب جاه و جلال گرد ملال بر وجنات روزگارش نشست و به نيت فتح و نصرت پادشاه صافىطويت فاتحهء فايحه بر زبان رانده رخصت انصراف يافت و در آخر همان روز قاصدى از نزد على دوست طغائى بموكب كشورگشائى رسيده بوسيله نواب كامياب معروض داشت كه على دوست از موافقت با زمرهء دشمن و مخالفت با پادشاه تهمتن بغايت پشيمان است و التماس مينمايد كه خدام بارگاه سپهر اساس بانامل الطاف بيقياس رقم عفو بر جرايم او كشند و بجانب مرغينان تشريف برند تا باقدام خدمتكارى موكب شهريارى استقبال نموده من بعد پاى از جاده عبوديت بيرون ننهد و اين سخنان بسمع پادشاه سخندان راه يافته در وقت غروب آفتاب در غايت سرعت و شتاب متوجه مرغينان گشت و آن مسافت را كه قرب بيست و پنج فرسخست در دو شب و يكروز طى كرده صبحى كه علم بيضا خورشيد