غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

25

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

به خيال تعرض بولايت اندخود و شبرغان ميرزا صالح را با فوجى از سپاه خراسان بكنار آب مرغان فرستاد ميرزا عبد الطيف ازين جهة برآشفته بيك ناگاه بر سر ميرزا صالح تاخت و او هزيمت غنيمت شمرده بهزار حيله خود را در هراة انداخت و ميرزا علاء الدوله از وقوع اين حادثه متغير گشته جمعى از نوكران ميرزا عبد الطيف را كه مقيد داشت بقتل رسانيد و در ميان زمستان عنان عزيمت بصوب بلخ و شبرغان معطوف گردانيد و بعد از وصول بحدود اندخود ايلچى از نزد ميرزا الغ بيك آمده معروض داشت كه اگر از عبد اللطيف حركتى ناپسند سر برزد مناسب آن بود كه فرزند ما را اعلام كردى تا بتدارك پرداختى اكنون وظيفه آن‌كه مراجعت نمايد و سپاه را از ويرانى منع فرمايد ميرزا علاء الدوله اين سخن را بسمع قبول جاى داد و روى بصوب هراة نهاد اما لشگريانش در اندخود و شبرغان غارت عام كردند و در هرجا هرچه يافتند بربودند و چون ميرزا علاء الدوله بمستقر سرير اقبال رسيد و فصل زمستان بپايان آمده سلطان ربيع فضاى بساتين را بانواع ازهار و رياحين آراسته گردانيد هزاردستان به صد زبان صلاى عيش و عشرت در داد و گل جلوه‌كنان بر او رنگ فيروزه رنگ نشسته نرگس قدح زرين بر كف نهاد ميرزا علاء الدوله جهة سنت ختان پسر نيك اختر خويش ميرزا ابراهيم سلطان به ترتيب اسباب طوى اشارت نمود و باغ زاغان را كه باعتدال هوا و نزاهت فضا و طراوت گلزار و نضارت اشجار اشتهار دارد جهة آنكار تعين فرمود فراشان چابكدست در آن ساحت دلگشا قبهء خيمه و خرگاه باوج مهر و ماه برافراختند و مهندسان شيرين‌كار چهارطاقهاى سپهر آثار مزين بتكلفات بسيار معد و مهيا ساختند پيشه‌وران هنرمند هريك مناسب حرفه خويش بقلعهء در غايت غرابت بر روى كار آوردند و حكم ترخانى صدور يافته صغير و كبير برنا و پير ببسط بساط عيش و انبساط ميل كردند و ميرزا ركن الدين علاء الدوله از ايوان سلطنت بمجلس بزم و عشرت تشريف برد و از دست ساقيان ؟ ؟ ؟ هره جبين شرابى صافىتر از ماء معين دركشيده نقش غم از لوح دل بسترد از تاب آفتاب شراب گلزار عارض ساقى پر از لاله سيراب مينمود و اقداح بلورين از لطافت باده گلگون درنظر بيننده مجسم از ياقوة ناب مىبود مغنيان نغمه‌ساز و سازندگان خوش‌آواز از الحان دلگشاى و نغمات فرح‌افزاى سپهر كبود را برقص آوردند و خوان‌سالاران بارگاه سلطنت‌آشيان بانواع اطعمه گوناگون از هرچه در حوصله خيال گنجد افزون و مهيا و آماده كردند در آن اثنا روزگار ناسازگار عادت ديرينهء خويش بظهور رسانيد و صرصر فتنه در اهتزاز آمده آنسور را بماتم و سرور را بغم و الم مبدل گردانيد ع و اى نعيم لا يكدره الدهر و در روزيكه مقرر بود كه طوى عام دهند و وضيع و شريف در آن انجمن لب بر لب جام فرح انجام نهند منهى بسان برق و باد از جانب اندخود رسيد و خبر رسانيد كه ميرزا الغ بيك بعزم رزم ده قاضى را كه در دو فرسخى بلدهء مذكور است مخيم اقبال گردانيد آرى خاك عالمرا بغم سرشته‌اند و رقم ثبات و نعم بر ناصيه حال هيچكس ننوشته‌اند راحت دنيا بىجراحت نيست و رافت سپهر