غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
22
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
را ضبط فرموده بنابرآن طريقهء رعايت ؟ ؟ ؟ مقتضى آن گشت كه ميرزا الغ بيك رسل و رسايل متعاقب و متواتر نزد شاهزاده فرستاده او را بعز مصاهرت خويش وعده داد تا از مقام سركشى گذشته روى باردوى عم بزرگوار نهاد و پس از وصول به روزى چند آثار عذر و فريب از ناصيهء حالش لايح گرديد و ميرزا الغ بيك او را گرفته مقيد بسمرقند ارسال داشت آنگاه بدولت و اقبال از آب آمويه گذشته در حدود بلخ رايت استقلال برافراشت در آن اثنا قصه شبيخون نيشابور و گرفتارى ميرزا عبد اللطيف اشتهار يافت و ميرزا الغ بيك در باب حركت و سكون با امرا و نوئينان قرعه مشورت درميان انداخت پس از قيل و قال راى اشرف اعلى بر آن قرار گرفت كه با ميرزا علاء الدوله از در صلح و صفا درآيد تا گوهر كان پادشاهى از قلعه هراة مانند لعل از كوه بدخشان بيرون آيد و مولانا ميرك محمود را كه بعاليمنصب صدارت مشرف بود برسم رسالت نزد برادرزاده ارسال نمود و در باب تمهيد اساس وفاق و قطع شجرهء نفاق فصلى مشيع پيغام فرمود و در آن ولا ميرزا علاء الدوله با عساكر ظفر مآب بعزم رزم سپاه سمرقند تا كنار آب مرغاب آمده بود و بعد از وصول جناب صدارت اياب خبر نهضت ميرزا ابو القاسم بابر از طرف جرجان بصوب خراسان در اردوى ميرزا علاء الدوله سمت شيوع پذيرفت و شاهزاده از دو جانب درياى بلا را متوجه خود ديده سخنان ميرك محمود را بعز قبول اقتران داد و بدار السلطنه هراة بازگشته ميرزا عبد اللطيف را معزز و محترم نزد عمّ بزرگوار گسيل فرمود و او در حدود بلخ بملاقات والد خويش سرافراز گشته ميرزا الغ بيك فرزند بجان پيوند بلكه دشمن جانگسل را در آغوش مهربانى كشيد و زبان بتسلى خاطرش گشاده بلخ را برسم سيورغال به دو ارزانى داشت آنگاه رايت مراجعت بصوب سمرقند برافراشت ذكر شمهء از حال ميرزا ابو القاسم بابر ولد كهتر غياث السلطنه والدين ميرزا بايسنقر ميرزا ابو القاسم بابر پادشاهى بود بلطف طبع و حسنخلق موصوف و ببسط بساط عيش و نشاط بغايت مشعوف از غايت تواضع و كسر نفس در مدت سلطنت بر تخت ننشست و از كمال مكارم اخلاق و لطافت طينت هرگز بسخنى درشت خاطر هيچكس را نخست و و در ميدان رزم هژبرى بود خنجر گذار و در مجلس بزم ابرى گوهرنثار از وفور سخاوت زر تمام عيار و حجر بيمقدار در نظرش يكسان بود و بواسطه علو همت حاصل بحر و كان ببخشش يكروزه او وفا نمىنمود رباعى ديد دريا بخشش پيوست او * زد كف خجلت بر وى از دست او با كفش كو بحر در دعوى مپيچ * ز انكه نبود در كفش جز باد هيچ و ميرزا ابو القاسم بابر در زمان حضرت خاقان سعيد نسبت ببرادران خويش ميرزا علاء الدوله و