غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
199
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
ميرزا بنابر تحريض امرا آذربايجان فى شهور سنهء 899 قصد تسخير آن ولايت كرد و از استرآباد به رى شتافت اما كارى از پيش نتوانست برد و به مجرد از جوفهء كه استماع نمود بجانب دار الملك جرجان مراجعت فرمود و از جملهء عظايم امور كه در زمان سلطنت بديع - الزمان ميرزا در استراباد دست داد يكى آنكه عاليجاه معالىپناه خواجه فخر الدينمحمد تبكچى كه از حبس قلعهء اختيار الدين نجات يافته به وطن مالوف شتافته بود و برادرش خواجه شمس الدينمحمد به حكم شاهزاده كه بنابر اغواى امير شمس الدينمحمد امين عباسى و خواجه شمس الدينمحمد بن خواجه معز الدين صدور يافت مواخذ گشته كشته گرديدند و چون خلقى كثير از مردم جرجان بآندو خواجه عاليشان بازبسته بودند سلك جمعيت متوطنان آن ولايت سمت اختلال پذيرفت و ولد ارشد خواجه فخر الدينمحمد يعنى حضرت مملكت پناهى معدلت دستگاهى خواجه سيف الدينمظفر بخراسان رفته منظور نظر عنايت مظفر حسين ميرزا گشت و در سلك امراء عظام انتظام يافت و در اندك زمانى شآمت خون نا حق شامل حال امير محمد امين عباسى شده بعرض خاقان منصور رسيد كه جناب امارتمآبى پيوسته ميرزا بديع الزمان را بدآموزى كرده بسلوك طريق مخالفت دلالت مىنمايد و به ترتيب آلات رزم و پيكار پرداخته داعيه دارد كه ابواب فتنه بر روى اهالى ديار خراسان برگشايد بنابرآن فرمان واجب الاذعان بنام ميرزا بديع الزمان صادر گشت كه امير محمد امين را بند كرده به درگاه عالمپناه فرستد و شاهزاده را در امتثال آنمثال يكدو روز اهمال و امهال نموده آخر الامر بموجب استصواب زمرهء از امرا و خواص كه اعتبار و اختيار امير محمد امين موافق مزاج ايشان نبود بگرفتن جناب امارتمآبى فرمان فرمود و امير حسين قلى جفاكش بموجب فرموده عمل نموده بندى گران بر پاى محمد امين نهاد و او را مصحوب خود گردانيده متوجه دار السلطنه هراة گشت و چون خاقان منصور خبر آوردن امير محمد امين را شنود نشانى بنام امير حسين قلى فرستاد كه سر او را از تن جدا كرده بپايه سرير اعلى فرستند و اين نشان در رادكان بامير حسين قلى رسيده حسب الحكم بتقديم رسانيد و امير نظام الدين على شير در تاريخ رسيدن سر امير محمد امين را بهراة اين بيت در سلك نظم كشيد بيت ظالمى را كشته سوى شهر آوردند سر * آنچه آوردند قتلش را همان تاريخ بود و چون خبر قتل امير محمد امين باسترآباد رسيد خواجه شمس الدينمحمد بن خواجه معز الدين بنابر وفور اتحاد كه نسبت بجناب امارتمآبى داشت متوهم شده علم عزيمت بلكه هزيمت بصوب قندز برافراشت و وزارت سلطان بديع الزمان ميرزا من حيث الاستقلال به صاحب السيف و القلم خواجه جلال الدين ميركى مفوض گشت و مقارن آن حال رايات همايون فال خاقان بيهمال بجانب حصار شادمان در حركت آمد و سلطان بديع الزمان ميرزا برسم امداد متوجه كنار آب آمويه شد گفتار در بيان بعضى از وقايع سمرقند و حصار و نهضت رايت نصرت شعار بعزم تسخير آن امصار نظم درين نوبت كه با صورتپرستى * زند هركس بنوبت كوس هستى زمستان از چمن رخت