غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
187
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
از دار الفتح استراباد متوجه دار السلطنه هراة گشتند و كيفيت حال عرضه داشت كردند خاقان منصور از كفران نعمت امير مغول تعجب نموده زمام سلطنت استراباد را در قبضهء اقتدار شاهزادهء كامكار بديع الزمان ميرزا نهاد و آنحضرت روى توجه به آن صوب آورده امير مغول بجانب عراق و آذربايجان گريخت و در سنهء ست و تسعين و ثمانمائه كه سلطان يعقوب ميرزا وفات يافته بود و پسرش بايسنقر ميرزا بر تخت سلطنت نشسته به تبريز رسيد و ميرزا بايسنقر او را منظور نظر عنايت و التفات گردانيده در سلك امراء عظام انتظام داد و بعد از آنكه امير مغول چند ماه در ظل تربيت ميرزا بايسنقر بسر برد و در روزيكه شاهزاده را با بعضى از اعداء دولت مقاتله اتفاق افتاد قصد كرد كه قدم در طريق بيوفائى نهاده بمخالفان پيوندد اما در وقت تسويه صفوف وخامت نعمت شامل حال آن نكوهيده افعال گشته صوفى خليل كه راتق و فاتق مهمات ميرزا بايسنقر كفران بود كيفيت عزيمت او را استماع نمود و در ساعت آن نمك حرام را پيش خود طلبيده بضرب عنقش فرمان فرمود ع رخنه گر ملك سرافكنده به ذكر مواخذه و مصادره خواجه نظام الملك وزير و رسيدن او بار ديگر بمرتبه وزارت خاقان كشورگير در اين اوقات كه خواجه مجد الدين محمد در كمال اقتدار بتمشيت مهمات ملك و مال ميپرداخت اگرچه خواجه نظام الملك را از منصب وزارت عزل نكرد اما از درجه اختيار و اعتبار ساقط ساخت و خواجه نظام الملك چندگاه در متابعتش روزگار گذرانيده آخر الامر مانند ماهى در شبكه اضطراب آغاز نهاد و عرضه داشتى در باب شكايت خواجه مجد الدين محمد نزد خاقان منصور فرستاد و آنحضرت بنابر وفور التفات و عنايت آنعريضه را بخبس تسليم معتمد السلطنه نمود و چون پرتو شعور خواجه مجد الدين محمد بر مكر و تذوير خواجه نظام الملك افتاد همگى همت بر دفع شر او مقصور داشته جمعى از اشرار عمال را بر تقرير او اغوا فرمود و ايشان در مقام قيل و قال آمده و عدم اشفاق پادشاه مدد علت شده خواجه نظام الملك مع اولاد و اتباع مقيد و مؤاخذ گشت و محصلان بهرام صولت آن جماعت را در شكنجه و تعذيب كشيده خواجه را جهة مزيد اذلال و اهانت يكروز در سر چهارسوق بلدهء هراة قين كردند و چون ايذا و اضرار خواجه آصفشعار از حد اعتدال در گذشت و تمامى جهات و متملكات او و اتباع تنخواه وجوه بر انذاران گشت خواجه مجد الدين محمد ترحم فرموده اشارت نمود تابند از پاى خواجه نظام الملك برداشتند و او را مطلق العنان گذاشتند مقارن آنحال نايره رشك و حسد در كانون درون امرا و اركان دولت آغاز اشتعال كرد و باهم اتفاق نموده قواعد عهد و پيمان را بغلاظ ايمان مؤكد ساختند كه خواجه مجد الدين محمد را از داخل در امور سركار سلطنت مانع آيند و اين حديث بسمع معتمد السلطنه رسيده بخاطرش خطور نمود كه چون دست از سرانجام مهام سلطانى