غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
17
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مرتضى صحاف در كمال ورع و تقوى بود و در اواسط زمان حضرت خاقان سعيد بشركت مولانا عبد الجليل قاينى تعهد منصب احتساب نمود و پادشاه شريعتپرور دست تصدى او را بتمشيت آن امر خطير قوى ساخت تا در خانهء هركس از امرار ؟ ؟ ؟ وارگان دولت شراب يافت بر خاك ريختهسوچى خانها را برانداخت و چون نوبت بشرابخانهء شاهزادگان عظام رسيد جناب مرتضوى و خدمت مولوى از كشته شدن انديشيده در شهور سنه 844 بعرض حضرت خاقانى رسانيدند كه بيمن معدلت و شريعتپرورى خدام آستان شهريارى مستى جز در چشم مشكينخطان خطائى مشاهده نمىتوان كرد اما خمخانهاء شاهزادگان سعادت انتما ميرزا محمد جوكى و ميرزا اعلاء الدوله از شراب ناب مالامالست و انديشهء وصول به آنجا جهة ريختن شراب امرى محال ع آنجا مگر شمال وزد يا صبا رسد ، پادشاه اسلام بعد از شنيدن اين كلام بنفس نفيس سوار شده بدر شرابخانه آن دو شاهزاده تشريف برد و سيد مرتضى و مولانا عبد الجليل را فرمود تا با محتسبان خود باندرون رفته تمامى شرابها را ريختند و بسيارى بادهء حمرا در آن خمخانها بمثابه بود كه از شراب ناب جوئى از ياقوت مذاب در ميان كوچه روان گشت و رندان مىپرست از استشمام رايحه آن از دست رفته در غايت حسرت كلمه ( يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً ) بر زبان ايشان گذشت نقلست كه بعد ازين واقعه بچندگاه ميرزا سلطان محمد بن ميرزا بايسنقر در قريه از بلوكات هراة سوخچانه طرح انداخت و صباحيكه شاهزاده در پاى تخت جد بزرگوار خويش ايستاده بود سيد مرتضى پيش رفته بعرض رسانيد كه بعضى از شاهزادگان داعيه دارند كه در بلوكات شرابخانه سازند حضرت خاقان سعيد فرمود كه هركس كه برين امر اقدام نمايد بفرمايم تا ديده او را از چشم خانه بيرون كشند ميرزا محمد كه اين تهديد شنيد از سر آن انديشه درگذشت و پس از روزىچند به پلمالان رفته در كنار هراةرود لحظه بتجرع باده خوشگوار مشغول گشت در آن اثنا بر ملازمان غضب فرموده بدست قهر شمشير از نيام بركشيد و آنجماعت گريزان شده شاهزاده از عقب ايشان اسب برانگيخت قضا را در آنوقت سيد مرتضى جهت مهمى متوجه پلمالان بود بيك ناگاه چشمش بر ميرزا محمد افتاد كه در غايت خشم شمشيرى برهنه در دست متوجه اوست لا جرم بر هلاك خويش متيقّن شد و از مركب فرود آمده كلمه توحيد بر زبان رانده بايستاد اما ميرزا محمد چون جناب مرتضوى را بدان حال ديد شمشير در غلاف كرد و از اسب پياده شده زبان باداء سلام بگشاد و گفت سيد تو مىپندارى كه من مسلمان نيستم و حكم شريعت را گردن نمىنهم اكنون بيا و مرا تعزيز كن سيد آنحضرت را دعاى خير گفته فرمود كه تعزيز شما همين بس است كه از اسب فرود آمديد و طريقهء انقياد و تسليم بجاى آورديد غرض از عرض اينحكايت آنكه چون در آنزمان سلاطين عاليشان باينمرتبه در ترويج ملت بيضا و نفاذ احكام شريعت غرا مىكوشيدند يوما فيوما ساحت مملكت سمت وسعت مىگرفت و ساعة فساعة رياض دولتصفت خضرت و نضارت پذيرفت رباعى سرسبزى نهال سعادت بباغ ملك * بىرشحه عيون شرايع طمع مدار ليكن زلال