غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
131
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
توقف نبود خاقان منصور بر اسب ارلاتى كه از ساير اسبان طويلهء خاصه بمزيد قوت و وجودت رفتار امتياز داشت سوار گشت و به راه جوى نو روى بصوب بيابان خوارزم آورد بعد از وصول بمزار ارتيش بخاطر همايون خطور نمود كه بى خبر بر سر اهالى خيوق رود و آن بلده را در حيز تسخير كشد زيرا كه در غيبت حضرت خاقانى متوطنان آن مكان باظهار مخالفت مبادرت جسته نسبت بقرابت امير نور سعيد كه شادمان نام داشت لوازم فرمان بردارى مرعى ميداشتند مقارن آنحال با بارتن از معسكر خاقان صفشكن گريخته بخيوق رفت و مردم آنجائيرا از وصول آنحضرت آگاه ساخت لا جرم خيوقيان قلعه را مضبوط ساخته شادمان رايت مدافعت و ممانعت برافراخت پس راى صوابنماى چنان اقتضا فرمود كه چند كس را از شجعان بر بالاى جيبه جامهاى كهنه پوشانده و بر درازگوشان سوار ساخته بقلعه فرستد و چون ايشان بحصار درآيند بنفس نفيس به ظاهر آن بلده شتافته جنك در اندازد تا بدين تدبير فتح و ظفر تيسير پذيرد و به اين خيال هفده نفر از امراء جوشن در مثل امير مظفر برلاس و امير ولى بيك و عبد الرحمن ارغون و حيدر على كوكلتاش و ديلو مشايخ و شيخ ابو سعيد جان در ميان و مير على مير آخور و قلعلى چهره و شاه قلى بكاول و آقاجان قورلاس و يوسف طنبورچى و داود مير شكار و غيرهم بهيأتى كه مذكور شد متوجه قلعه شدند و شبلى چارجوئى را خاقان مظفرلوا متعاقب آنجماعت ارسال داشت تا هرگاه ايشان بخيوق درآيند بازگشته خبر آورد و چون شبلى به مقصد رسيد ديد كه امراء درآمدهاند و او نيز بىتوقف به شهر خراميد درين اثنا قاضى مؤيد از شهر بيرون آمده بملازمت خاقان صاحب حشمت شتافت و سعادت تقبيل انامل فياض دريافته عرض كرد كه حالا جمعى به اين هيأت بخيوق درآمدند لا جرم آنحضرت به طرف شهر روان شد و چون امرا بدهليز قلعه رسيدند فى الحال برادر شادمان را كه آنجا بود بقتل رسانيدند و به بالاى فصيل خراميدند و همان زمان مردم شهر هجوم نموده دست بانداختن تير و سنك برآوردند و عبد الرحمن ارغون را دو زخم زده از زبر فصيل به زير انداختند و پس از آنكه خاقان منصور بدروازه نزديك رسيد تيرى چند بجانب دشمنان افكنده صلاح توقف نديد و فرمود كه عبد الرحمن را بر شترى بار كرده روى به راه آوردند و جمعى از پيادگان خيوق حمله نموده خواستند كه او را بازستانند و جرأت آنجماعت مشاهدهء حضرت خاقانى گشته بنفس نفيس بريشان تاخت و عبد الرحمن را بر شتر خوابانيده متوجه شده روز ديگر عبد الرحمن وفات يافته خاقان دوستنواز اشارت فرمود كه برادرش قادر بردى او را در جائى مناسب مدفون سازد و اثر قبرش را ظاهر نگرداند آنگاه موكب همايون بهزار اسب شتافته از آنجا بقلعه ترشك خراميد و آن را تجديد عمارت كرده محل توطن بعضى از متعلقان گردانيد گفتار در بيان رفتن خاقان عالىمكان جهة استمداد نزد ابو الخير خان چون خاقان منصور چندگاهى ديگر با روزگار ناسازگار در ساخته در صحارى